خانه عناوین مطالب تماس با من

یک ذهن پریشان

یک ذهن پریشان

درباره من

مطالب مندرج در این وبلاگ با یک ذهن پریشان نوشته شده است پس لطفا خون خودتان را کثیف نکنید ! ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • هستید هنوز؟
  • از مصائبی که داریم
  • 365
  • به مادرانی که عینک نزده اند اطمینان نکنید
  • یک ذهن پریشان به تمام معنی
  • house md
  • دیدمت بوییدمت بوسیدمت در خواب
  • اعلام موجودیت مقاومتی
  • سر کین داری ای چرخ
  • باد و باران ، دست طوفان ، می کشد بر شبم تازیانه

بایگانی

  • شهریور 1398 1
  • مهر 1397 2
  • مرداد 1397 1
  • تیر 1397 1
  • خرداد 1397 1
  • فروردین 1397 1
  • اسفند 1396 1
  • دی 1396 7
  • آبان 1396 4
  • مهر 1396 7
  • شهریور 1396 5
  • مرداد 1396 4
  • تیر 1396 5
  • خرداد 1396 2
  • اردیبهشت 1396 3
  • فروردین 1396 3
  • مهر 1394 1
  • مرداد 1394 3
  • تیر 1394 3
  • خرداد 1394 1
  • اردیبهشت 1394 4
  • فروردین 1394 3
  • اسفند 1393 3
  • بهمن 1393 5
  • دی 1393 9
  • آذر 1393 9
  • آبان 1393 4
  • مهر 1393 5
  • شهریور 1393 8
  • مرداد 1393 10
  • تیر 1393 14
  • خرداد 1393 14
  • اردیبهشت 1393 14
  • فروردین 1393 13
  • اسفند 1392 6
  • بهمن 1392 14
  • دی 1392 12
  • آذر 1392 16
  • آبان 1392 10
  • مهر 1392 15
  • شهریور 1392 9
  • مرداد 1392 7
  • تیر 1392 8
  • خرداد 1392 9
  • اردیبهشت 1392 14
  • فروردین 1392 7
  • اسفند 1391 4
  • بهمن 1391 9
  • دی 1391 5
  • آذر 1391 7
  • آبان 1391 5
  • مهر 1391 7
  • شهریور 1391 9
  • مرداد 1391 8
  • تیر 1391 3
  • خرداد 1391 2
  • اردیبهشت 1391 1
  • فروردین 1391 1
  • اسفند 1390 3
  • بهمن 1390 5

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • بیست ساله میشویم! دوشنبه 17 مهر 1391 14:29
    بیست سال پیش بود ٬ ولی انگار همین دیروز بود . کلاس سوم دبستان بودم تو کلاس نشسته بودم که دیدم دو نفر اومدن داخل ٬ دو نفر شبیه هم با قد و قواره های عین هم ٬ تنها تفاوتی که داشتن کاپشن های بلندی بود که پوشیده بودن مال یکی آبی بود و مال اون یکی صورتی٬ با منگوله هایی که از دو طرف کلاهاشون آویزون بود . با نمک بودن . چیزی...
  • خسته م ..... شنبه 15 مهر 1391 14:27
    بار همه ی دنیا داره روی شونه هام سنگینی میکنه کاش تکیه گاهم محکم بود...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 8 مهر 1391 14:23
    این بنده ی سراپا تقصیر معمولا هر ۶۷ سال یکبار اسیر دست قضا و قدر شده و ناخوش میشود و اگر مریضی اش جدی باشد حدود ۲۴ ساعت زمینگیر شده و بعد از تناول مقادیری دارو به حال اولیه بازمیگردد . این ۲۴ ساعت اخیر به همین منوال گذشت و حالا حالمان خوب است به حمدلله . نتایج حاصل از این بیماری یک روزه که گویا نوعی سرماخوردگی ویروسی...
  • بعضی روزا ... پنج‌شنبه 6 مهر 1391 14:19
    بعضی روزا هست که خسته ای٬داغونی٬کسی که باید بفهمتت ٬ یا نمیفهمه یا خودشو زده به اون راه٬ دلت میخواد گریه کنی شاید سبک بشی اما نمیتونی ٬ بغض راه نفستو بسته اما دریغ از یه قطره اشک . واژه ها تو مغزت دارن خودشونو به در و دیوار میکوبن که بیرون بیان ولی تو همچنان سکوت کردی . بعضی روزا هست که دلیلی برای زندگی نداری .......
  • مردان سرزمین من دوشنبه 3 مهر 1391 14:15
    دارم برمیگردم خونه٬خسته م٬سرم داره میترکه٬ از کنار دو تا خانم رد میشم مشغول صحبتن عطسه میکنم یکیشون به اون یکی میگه ببین صبر اومد٬خنده م میگیره ٬ سر راه امانتی دوستمو میدم بهش ٬ میام سوار تاکسی بشم . یکیش مسیرش میخوره ولی صندلی جلو خالی نیست پشت هم دو تا آقا نشستن سر دردم شدیده حوصله ی منتظر بودن ندارم ٬ میپرم تو...
  • دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم جمعه 31 شهریور 1391 14:07
    وقتی میگن خدا پدرت رو رحمت کنه یا مثلا برای نقل قول میگن بابای خدابیامرزت ٬ لجم میگیره ٬ قهرم میگیره ٬ اعصابم بهم میریزه ٬ برای خودم هم جای سوال بود که آرزوی رحمت کردن چرا اینقدر به نظرم دردناک میاد که فکر کنم حالا جواب سوالم رو میدونم . تو این هفته دو بار خواب بابا رو دیدم یکیش اوائل هفته بود و یکی دیگه همین دیشب تو...
  • midnight in paris چهارشنبه 29 شهریور 1391 14:03
    تا همین چند وقت پیش که هنوز کودک درونم خیلی فعال بود هر وقت کتابی میخوندم یا فیلمی میدیم که روم خیلی تاثیر میذاشت شب توی خواب تبدیل میشدم به قهرمان همون داستانها٬ یه روز فرنگیس میشدم که به خاطر استاد ماکان چه فداکاریها که نمیکرد(چشمهایش) ٬ یه روز یکی از سربازای لطفعلی خان زتد بودم و شمشیر میزدم(دلاور زند) ٬ یه روز...
  • یک خیالباف شنبه 25 شهریور 1391 13:59
    هیچ شده خیالبافی کنین ؟ منظورم یه چیزی بیشتر از آرزوئه ها. مثلا در مورد چیزی خیالبافی کنین که میدونین ۹۹ ٪ محاله . اگه نه ٬ بهتون توصیه میکنم که امتحانش کنین .یه سناریو تو ذهنتون بنویسین و خیالش کنین ٬ لمسش کنین ٬ شبا تو رختخواب اینکارو بکنین و نذارین ذهنتون برگرده به دنیای واقعی ٬ با همون خیالتون سعی کنین بخوابین...
  • ... سه‌شنبه 21 شهریور 1391 13:58
    آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 20 شهریور 1391 13:44
    از آنجایی که ما این روزها تا اینجایمان در قرض و قوله فرو رفته ایم هی دلمان خرید میخواهد هی میخواهیم این را بخریم آن را بخریم هی بخریم هی بخریم . ولی از آنجایی که علاوه بر دل یک چیز دیگر به نام مغز داریم و این مغز میزان دخل و خرجمان را هی یادمان می اندازد ٬ ناچار ما از انجام اعمال ناشایست باز میمانیم . یکی از چیزهایی...
  • مخاطب خاص دارد یکشنبه 12 شهریور 1391 13:40
    این پست برای دو تا از بهترین آدمایی که توی عمرم شناختم داره نوشته میشه . امروز تولدشونه نیم ساعت دیگه امروز تموم میشه و من به خاطر مشغله زیادی که امروز داشتم نتونستم بهشون زنگ بزنم ولی احتمالا فردا به دیدنشون برم . نـمیـدونتم چـی بـگـم آدم بعضی وقتا واژه ها رو کم میاره این دو نفر توی سخت ترین لحظه های زندگیم ٬ توی...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 7 شهریور 1391 13:35
    ۲ دقیقه فرصت دارید حدس بزنید که عکس فوق چیست؟ یه خیابون که آسفالتش ترکیده؟ نه اشتباهه سفر به کره ی ماه ؟ نه سفره به اورانوس ؟ نه سفر به خورشید ؟ نه کهکشان راه شیری ؟ نه تمر هندی ؟ نه قیرگونی ؟ نه چه ذهن تخیل انگیزی دارین شما . کسی نتونست بگه؟اوکی پس خودم بگم . این عکس یه عدد دسته گلی هست که حدود سه ساعت پیش اینجانب به...
  • زندگی دوشنبه 6 شهریور 1391 13:32
    بسیار بسیار موافقم با این جمله
  • ... شنبه 4 شهریور 1391 13:21
    وجودت برایمان امنیت بود حالا زیر هیچ سقفی آرام و قرار نداریم دل خوش کرده ایم به خنده های الکی ٬ به خوشی های زودگذر اما قلبمان میلرزد از اینکه نیستی که نداریمت بابا برایمان بخواه بخواه که قلبمان به آرامش برسد ، روحمان هم بخواه که پروازت را تاب بیاوریم برایمان آرامش بخواه بابا ٬ آرامش
  • باز هم ... چهارشنبه 25 مرداد 1391 13:19
    مردم دوباره پارک نشین شدند ۵.۳ ریشتر
  • خدایا دوشنبه 23 مرداد 1391 13:17
    ساعت ۲ بامداد روز دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ روبروی خونه مون پارکه ٬ ملت هنوز تو پارکن ٬ صدای گریه ی بچه میاد صدای گریه توی مغزم میپیچه قلبم تیر میکشه خدایا چن تا بچه زیر خاک موندن و نتونستن حتی ناله کنن ؟ خدایا چن تا بچه زیر خاکن و صدای ناله هاشونو کسی نمیشنوه؟ خدایا چن تا مادر هنوز امیدوارن که بچه شون از زیر خاک سالم بیاد...
  • زلزله یکشنبه 22 مرداد 1391 13:12
    دیروز تبریز و شهرستانهای اطراف لرزیدند این زلزله که ۶.۲ ریشتر بود مرکزش شهر اهر و ورزقان گزارش شد و خیلی از هموطنان من در اهر ٬ هریس و ورزقان کشته شدند . مـن دیـروز از صبح مشغول جمع و جور کردن خونه ٬ جارو و گردگیری بودم روز قبلش مهمون داشتم . پسرم رو تخت خوابیده بود منم رفتم تو اتاق که جاروبرقی رو بذارم سر جاش که یهو...
  • یک خودآزار چهارشنبه 18 مرداد 1391 13:08
    میل به خود آزاری این روزها در من بیداد میکنه برای مثال : امروز با جناب همسر کار اداری داشتیم بعد انجام کارا ٬ جناب همسر به دلیل ترافیک منو دورتر از جایی که قرار بود برم پیاده کرد و من بعد از یه پیاده روی ۵ دقیقه ای خودم رو توی خیابونی پیدا کردم که ۶ سال اول زندگیمو اونجا زندگی کرده بودم و یه عالمه خاطره بود که آوار شد...
  • کادو پرررررررررررررر ! دوشنبه 16 مرداد 1391 13:04
    هیچوقت هیچوقت هیچوقت از شوهرتون پیش کسی تعریف نکنید مخصوصا اگه شوهرتون جنبه ی تعریف نداشته باشن حالا از من گفتن بود شما میخوای گوش فرا دار میخوای فرا ندار ٬ ولی پس فردا که نشستی کلی تعریفشو کردی و پز اخلاق خوبشو دادی بعد هنوز ۲۴ ساعت نشده اون صفت خوب تو شوهرت نیست و نابود شد , نگی که به من نگفتی ٬ این از این . بنده...
  • تولد یکشنبه 15 مرداد 1391 12:59
    امروز من ۲۹ ساله میشم. کارهایی که دیروز کردم اینا بودن : صب بیدار شدم گریه کردم خونه رو تمیز کردم گریه کردم ظرفا رو شستم گریه کردم غذا پختم گریه کردم تی وی دیدم گریه کردم موزیک گوش دادم گریه کردم ..... ببخشید که اینجا رو تبدیل به مجلس مرثیه خونی کردم ولی زیادم مهم نیست چون به جز ۲ یا ۳ نفر کسی اینجا نمیاد اونا هم...
  • بفرمایید نون تازه سه‌شنبه 10 مرداد 1391 12:53
    اگه حوصله تون سر رفته اگه فکرای احمقانه به سرتون میزنه اگه دست و دلتون به هیچ کاری نمیره من براتون یه پیشنهاد دارم میتونین مثل من از این نونای خوشمزه بپزین و بعد کلی نگاه شون کنین و قربون صدقه شون برین و ذوق مرگ بشین که تونستین برای اولین بار تو عمرتون نون بپزین . از من میشنوین امتحان کنین صد در صد جواب میده .
  • دلم تنگه پنج‌شنبه 5 مرداد 1391 12:49
    سلام بابا میشه برگردی؟ حتی شده برای یه روز که با هم یه عالمه شعر بخونیم , شجریان گوش بدیم , اخبار ببینیم بابا من حالم خوب نیست میشه یه سری به من بزنی بابا قد یه دنیا دلم گرفته بابا دلم خیلی تنگه برات پسرم میگه : مامان گریه نکن بابایی برمیگرده یعنی حرفشو باور کنم؟!
  • چاق شنبه 31 تیر 1391 23:07
    آره من چاقم. فکر می کنی خودم نمی دونم فکر می کنی شعورم اندازه ی تو نیست ؟ چرا اینقدر کوته فکر هستی که قبل از اینکه حالمو بپرسی مشکل چاقیمو یادم میندازی؟ فکر می کنم همونقدر که من اضافه وزن دارم تو هم کمبود شعور داری . اصلا میشه بگی به تو چه؟ تویی که سالی یه بار هم منو نمی بینی مجبوری یه کاری کنی از همون دیدارهای معدود...
  • :( چهارشنبه 28 تیر 1391 23:04
    دارم تو خونه ی مامان اینا دنبال یه کتاب می گردم . هر چقدر که میگردم پیداش نمی کنم بعد با خودم می گم صبر کنم بابا بیاد ازش بپرسم ببینم کجا گذاشته .......... و بعد حقیقت مثل پتک می خوره تو سرم . چرا نمی تونم باور کنم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • این روزها دوشنبه 26 تیر 1391 23:00
    ۱-ما بالاخره اسباب کشی کردیم . توی این روزای اخیر که هیچ دلخوشی برام نمونده بود این یه اتفاق خیلی خوب بود . ۲-از یکی که خیلی دلخور بودم حالا دیگه نیستم رفتارش تا حد زیادی عوض شده امیدوارم همینطور بمونه . ۳-همیشه فکر میکردم مادربزرگ و پدربزرگا هرچی پیرتر بشن مهربونتر میشن اما اینطور نمیشه انگار. مادربزرگم طوری قلبمو...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 22:34
    خدا جون چی میشد یه حالی به ما میدادی؟ما که خودمون به حد کافی حالمون گرفته س دیگه این کارا واسه چیه؟ بزرگوار این بار سومه هااااااااا که داریم گل می خوریم . میدونم بنده ی خوبی برات نیستم اما به اون بدیا هم نیستم که ....... حداقل سعی کردم همیشه آدم باشم به معنای واقعیش . سعی ام رو کردم . خدا جون قربون مرامت ٬ در رحمتت که...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 10 خرداد 1391 22:32
    بابای گلم صدامو میشنوی؟ دلم خیلی برات تنگ شده دوشنبه روز پدره من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 22:24
    بابا از زندگی خسته ام ... میشه بیام پیشت؟
  • بابا خداحافظ شنبه 26 فروردین 1391 21:27
    دیدمت ٬ گونه ات را بوسیدم بوی عجیبی می آمد شاید بوی کافور بود . چشمانت بسته بود آن مهربانی که از چشمانت می تابید غروب کرده بود و تنت سرد بود مثل یک تکه یخ . راستی صدایم را میشنیدی؟ صدای قلبم را؟ بدنت را پوشانده بودند زخمهایت دیده نمی شد اما روز قبل من تن زخمی ات را دیده بودم روزهای پیش تر هم . وقتی می پرسیدم بابا حالت...
  • خونه تکونی چهارشنبه 17 اسفند 1390 21:23
    دارم سعی میکنم قبل از شروع خونه تکونی دلمو بتکونم . با خودم درگیرم با قلبم با ذهنم . دارم سعی میکنم تمام آدمایی رو که چه به عمد و چه غیر عمد باعث ناراحتیم شدن ببخشم . دارم سعی میکنم غبار کینه ها رو از دلم بگیرم . یه جا شنیدم که سروش صحت میگفت باید سعی کنیم بدون اینکه قضاوت کنیم آدما رو ببخشیم منم دارم سعی ام رو میکنم....
  • 367
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • 11
  • صفحه 12
  • 13