تلخم٬ خیلی بیشتر از همیشه.خودم میدانم که دلیلش چیست .به سالگرد شروع اتفاقات ناگوار زندگی ام چیزی
نمانده و من باید همه ی آن مصیبت ها را در ذهنم مرور کنم . مرور کنم و بجنگم و سعی کنم که کسی نفهمد که
در دل خزان زده ام چه میگذرد.
تا سال پیش آذر ماه برای من ماهی بود مثل ماههای دیگر خدا و البته ماه تولد پدرم . ولی سال پیش ۲ و ۲۲ آذر
پدرم عمل جراحی داشت و من چقدر خوشبین بودم چقدر ساده لوح بودم که همان اول چیزی نفهمیدم .
دی ماه بود که دنیای زیبایم بر سرم آوار شد فهمیدم که شاید فردایی نباشد فهمیدم که پدرم با سرطان دست و پنجه
نرم میکند فهمیدم که حتی فکر از دست دادنش می ترساندم چه رسد به...
و در فروردین ماه این ترس را با تمام وجودم لمس کردم در فروردین ماهی که پدرم پر کشید ....
این روزها تلخم ٬ بیشتر از همیشه ....
پ ن :
من دوست ندارم اینجا رو تبدیل به ماتمکده بکنم ولی واقعا بعضی وقتها دلم میخواد که تخلیه بشم و البته جایی غیر
از اینجا سراغ ندارم برای این کار . بنابراین ببخشید اگه باعث ناراحتی تون میشه . قول میدم خیلی زود خوب شم .
این روزها , کودک درونم , عجیـب بهانه ی پـــــــــــــدرش را میگیرد !
عرضم به خدمت شما که سالها پیش یک پوستری چاپ و پخش میشه . منتها طراح این پوستر با ظرافت و زیرکی یک
موضوع خاصی رو داخل پوستر پنهان میکنه طوریکه با نظر اول و یا حتی نظر چندم باز هم این نکته به چشم نمیاد مگر
اینکه خیلی با دقت بهش نگاه بشه.
چند روزی از انتشار این پوستر میگذره تا اینکه نکته بینها این موضوع رو کشف میکنن و راز پنهان آشکار میشه و دهن به
دهن بین مردم میچرخه و باعث میشه که شبانه هر تعدادی که از پوستر وجود داشته جمع میشه.
واضحه که من سنم قد نمیده که این اثر رو دیده باشم ولی این موضوع رو خیلی اتفاقی وقتی یه روزی بابا داشت واسه دوستش تعریف میکرد شنیدم و صد البته که این حس کنجکاوی شدید زد بالا . طرح رو ندیده بودم ولی مشخصاتش رو میدونستم و این آغاز یک جستجو بود.
گذشت و گذشت تا اینکه چند ماه پیش وارد یه مغازه شدم و وقتی فروشنده داشت وسایلی رو که خواسته بودم جم و جور میکرد منم از سر بیکاری نگاهی به در و دیوار مغازه می انداختم که ............
بله درجا میخکوب شدم همون اثر فقط در اندازه کوچیکتر روی دیوار بود .
یعنی قیافه ی من تماشایی بود نمیتونستم لبخندم رو پنهون کنم با نیش باز زل زده بودم به عکس و تو دلم به فروشنده میخندیدم که بیچاره خبر نداری که چی زدی رو دیوار . من همونطور محو بودم که خود فروشنده صدام زد که خانم
وسایلتون حاضره .
فک میکنم فروشنده واسه زنش تعریف کرده باشه که : یه خانمی هست هروقت واسه خرید میاد ۱۰ دیقه زل میزنه به عکسی که رو دیوار زدم و همش میخنده بیچاره فک کنم یه تخته ش کم باشه خدا شفاش بده!
پ ن :
۱- مدیونین اگه فکرای بد بکنین !
۲- نپرسید چی بوده چون از گفتنش معذورم !
۳- بیشتر از این هم نخواید که مطلب رو براتون باز کنم خودتون برید از منابع دیگه مطالعه کنید همه ش که نباید از
جزوه ای که من میگم بخونید . برید جزوات اساتید دیگه رو هم بخونید فقط خوب بخونیداااا من سر امتحان برای کسی
ارفاق نمیکنم . متوجه شدید؟؟؟؟؟؟
۴- بند ۳ تمرینی بود واسه اینکه اگه روزی استاد شدم بلد باشم چطور دانشجوها رو بپیچونم !
۵-خسته نباشم .
ساعت ۲:۱۵ بامداد روز جمعه
قاعدتا ما باید حالا خواب باشیم ولی همانطور که واضح و مبرهن است بیداریم چراااا؟؟؟؟؟؟ چون جمعه یک فروند امتحان میانترم داریم و مثلا داریم درس میخوانیم.
به جان خودمان برنامه ریزی نموده بودیم که پنجشنبه عصر مطالعه نماییم اما تعدادی از فک و فامیلهای نزدیک تلفن
فرمودند که میخواهند تشریف بیاورند به منزلمان . ما هم نتوانستیم بپیچانیمشان زیراااا یکبار قبلا پیچانیده شده بودند
و بعد بند و بساط شام را برایشان مهیا نمودیم و خوشبختانه به خوبی و خوشی مهمانی تمام شد.
حالا هم که نشسته ایم و مثلا درس میخوانیم و پفک میخوریم و ف . ی.س بوکمان را چک میکنیم و وبلاگمان را آپدیت مینماییم اما شما فقط این قسمتش را در نظر بگیرید که ما درس میخوانیم.
البته از آنجایی که ما دانشجوی بسیار نمونه ای میباشیم هنوز کتاب امتحان مذکور را تهیه نکرده ایم و از یکی از سوراخ
سنبه های اینترنت فایل پی دی افش را گیر آورده ایم و دو ساعت است که به صفحه لپ تاپمان زل زده ایم تا شاید
مفاهیمی از درس را در کله مان فرو کنیم و به همین دلیل چشمهایمان به یک سوم اندازه واقعیشان تغییر اندازه داده اند
نه اینکه خیلی چشمهای درشت و شهلایی داشتیم !!!!
خب دیگر حالا که پفکمان تمام شد بهتر است که برویم و بخوابیم فقط امیدواریم پسرمان که هر روز برای رفتن به مهد
کودک با شیپور بیدارش میکنیم ساعت ۷ صبح با امدادهای غیبی از خواب بیدار نشود و بالای سر ما رژه نرود.
شب خوش
دوستش نداشتم همیشه همراهش یه موج منفی داشت با اینحال وقتی خبر مرگش رو شنیدم گریه کردم.
دیروز خواهرم زنگ زد و خبر داد اصلا باورم نمیشد خشکم زد اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که حتما
خودکشی کرده . ذهنم خیلی درگیر شد فقط یه سال از من بزرگتر بود .
فرداش مامان برای تشییع جنازه رفته بود اومد گفت که سرطان داشته . دو سال و نیم بوده که داشته با مریضیش
دست و پنجه نرم میکرده به خانواده ش سپرده بوده که به هیچکس نگن گفته بوده شاید خوب شدم.
حدودای ۱۰ سال داشت که باباش فوت کرد وقتی میخواستیم بریم خونه شون بابا منو میکشید کنار و بهم میگفت
مبادا جلوی اون منو صدا کنی آخه اون بابا نداره ناراحت میشه. منم رعایت میکردم . خیلی وقتا سعی کردم بهش
نزدیک شم باهاش دوست شم ولی یه دیوار از جنس غرور کشیده بود دورش و اجازه نمیداد.
فک کنم آخرین بار ۳ سال پیش بود که دیدمش و بعد از اون نه تنها من بلکه اقوام نزدیکش هم ندیدنش.
خونه ی هیچکس نمیرفته و اگه مهمونداشتن مامانش میگفته که نیست در حالیکه تو اتاق درها رو ٬ روی خودش
میبسته و بیرون نمیومده.
تو بیمارستان تموم کرده بود و میگن روزای آخر از شدت درد ٬داد و هوار میکرده و میخواسته که بهش مسکن بزنن.
براش گریه کردم اما نمیدونم شاید برای خودم بود که گریه میکردم.
از دیروز دارم فکر میکنم که اگه من جای اون بودم چی؟این سوال مدام داره تو ذهنم میچرخه.
باید یادم بمونه که مرگ همین نزدیکی هاست و تنها چیزی که از آدم باقی میمونه یه خاطره هست که میتونه زیبا
یا زشت باشه .
باید یادم بمونه ...........