-
دو داستان کوتاه
یکشنبه 5 شهریور 1396 12:05
1 - مادر خطاکار و پسر درستکار نیمساعتی از بامداد گذشته و شازده رفته است که بخوابد که ناگهان چراغ اتاقش روشن میشود و با نگرانی از آن بیرون می آید - مامااااااااااااااان . مشقهای زبانم مونده . - الان چرا یادت میفته خب برو بنویس . - آخه لیسینینگ ئه . باید سی دی بذارم گوش بدم -آخه الاااان . نمیخواد فردا از رو دوستات بنویس...
-
سی و چهار
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:00
عرض کنیم به حضور منورتون که دیروز تولدمون بود و میخوایم شادی تولد امسال مون رو تقدیم کنیم به دومانلی بانو . ما چهار تفنگدار ( یالقیز - دومانلی - مریم بانو و اینجانب ) کم تو سر و کله ی همدیگه نزدیم . روزایی بوده که از ته دل مون با هم خندیدیم و روزایی بوده که شاید اشک همدیگه رو هم در آورده باشیم . یه روز که که تو گروه...
-
این قسمت : شازده تغییر عقیده میدهد !
شنبه 14 مرداد 1396 20:38
شازده : مامان یادته گفته بودم نمیخوام ازدواج کنم ؟ پریشان : بله یادمه . - خب شاید بخوام که ازدواج کنم . شاید یکی رو ببینم و ازش خوشم بیاد . - خیلی هم خوبه . اشکالی نداره که . - مامان دیشب داشتم خواب میدیدم که با یه نفر آشنا شدم . میخواستیم بشینیم با هم در مورد خصوصیات مون حرف بزنیم که یهو از خواب پریدم . - عجببببببببب...
-
صداهای ماندگار
چهارشنبه 4 مرداد 1396 21:28
دیشب وقتی عالیجناب ابوالحسن تهامی نژاد داشتند در برنامه خندوانه رزم رستم و سهراب را میخواندند ، چشمهایمان را بسته بودیم و فکر میکردیم کری گرانت ِ عزیز دلمان روبرویمان ایستاده و دارد شاهنامه میخواند . اصلا یک فضای سورئالی برای خودمان ایجاد کرده بودیم آن سرش ناپیدا !!!
-
رخسار بپوشند وجیهان ریاکار / گر چهر حقیقت ز پس پرده درآید
سهشنبه 3 مرداد 1396 23:08
کاملا واضحه که زندگی خصوصی شما به هیچکس دیگه هیچ ربطی نداره تا اینجاش رو دربست قبول داریم . اصولا زندگی خصوصی یک سلبریتی به چیزی گفته میشه که خود اون سلبریتی توی محافل عمومی و جراید و صدا و سیما ازش حرفی نمیزنه . مسئله جایی به وجود میاد که شما اینور آب ، زندگی خصوصی سرتون میکنین و همه جا ، تاکید میکنم همه جا ازش صحبت...
-
تعفن
پنجشنبه 22 تیر 1396 13:04
نوشته ی بالا رو دیدم . صفحه م رو باز کردم که بنویسم ولی دوباره بستم و رفتم . آشپزخونه رو سابیدم شستم جمع کردم انگار که میخواستم مغز داغونم رو سر و سامون بدم . نشد . توی خونه چرخیدم و هی گفتم بنویسم یا ننویسم . میدونی چرا نمیتونستم بنویسم ؟ چون همیشه انگشت اتهام تون سمت ما بوده . یکی از برادران این نوشته رو در توئیتر...
-
صد رحمت به باز منو کاشتی رفتی
سهشنبه 20 تیر 1396 02:34
آقا دو ماه دیگر عروسی یکی از اقوام درجه یک برگذار خواهد شد . همه در تکاپو هستند و مشغول آماده سازی رخت و لباس و باقی قضایا . از آنجایی که در اینگونه موقعیت ها ما دچار خود دی جی پنداری می شویم ، نشستیم و سعی کردیم مقداری آهنگ جدید شاد و قردار دانلود نماییم که خدایی نکرده قر هیچکدام از بستگان در کمرش خشک نشود . خدا قسمت...
-
گاهی به کتابهایت نگاه کن ، بازی ای به دعوت برادر هولدن کالفیلد کبیر ملقب به هیولای درون
سهشنبه 13 تیر 1396 12:36
همه ی دوستان عزیز به شرکت در این بازی دعوت هستند . لازم نیست که وبلاگ نویس باشید . همین که صفحات اول کتابها رو باز کنید و یادداشت هایی که براتون نوشته شده رو بخونید و لبخند بزنید کافیه . اگر هم وبلاگ نویس بودید ممنون خواهم شد که لینک پست تون رو برای بنده ی حقیر بفرستید و من رو هم در لبخندتون شریک کنید . بفرمایید ادامه...
-
هر لباس جایی و هر تیپ مکانی دارد یااااااااااااااا مرز مرتب بودن و شرکت در مسابقات فشن شو
دوشنبه 12 تیر 1396 00:33
خدمت دوستان و سروران عزیز سلام عرض مینماییم . با اجازه ی همه ی بزرگان دل مان میخواهد چند عدد سلام مخصوص هم خدمت چند تنی از بانوان شرکت کننده در جلسه ی مدرسه که امروز برگزار شد ، داشته باشیم . سلام عرض میکنیم خدمت آن خانمی که ضخامت خط چشمش حدود چهار سانت و نیم بود و از دور چشمهایش مثل دو عدد دگمه ی گرد سیاه دیده میشد ....
-
ماجرای یک فندق ِ صورتی
چهارشنبه 7 تیر 1396 15:22
آیا تا به حال فندق دیده اید ؟ آیا با رنگ ِصورتی دلبرانه آشنایی دارید ؟ به احتمال زیاد پاسخ تان مثبت است . اما آیا تا به حال یک فندق صورتی دیده اید ؟ خب ندیده اید دیگه ! عمرا اگر دیده باشید . در جهت سوزاندن دل شما ها عرض شود که ما روز شنبه حوالی ساعت هشت شب یک فندق صورتی دیدیم . امکان ندارد ؟؟؟ خیلی هم امکان دارد ....
-
تقدیم به باران پاییزی عزیزم که خواهرش به فرشتگان پیوست
یکشنبه 14 خرداد 1396 23:15
می دانم که هنوز وقتی کلید را در قفل در میچرخانی و وارد میشوی انتظار داری او را در گوشه ای از خانه ببینی . می دانم دلت میخواهد لبخندت را با لبخندی جواب دهد . می دانم دلت برای تمام دورهم بودن هایتان تنگ میشود . می دانم هر صبح با فکر اینکه چه خواب هولناکی دیده ای بیدار میشوی و بعد ناقوس های حقیقت در گوشت طنین انداز میشود...
-
ماه رقابت های آنچنانی بر همگان مبارک باد
شنبه 6 خرداد 1396 18:14
خب دوستان و سروران گرامی ، با شروع شدن ماه مبارک رمضان ، رقابت های جام رمضان نیز آغاز می گردد . این رقابت ها به صورت رفت و برگشت انجام میشود و برنده ی رقابت خانواده ای ست که بتواند بیشترین چشم را دربیاورد . در همین راستا ما فهرست اولیه ای برای شرکت کنندگان در نظر گرفته ایم تا اصول اولیه کار دست شان بیاید ولی تاکید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 11:56
تخیلات : زیر خاک مدفون گشته بود و نمیتوانست تکان بخورد . گاهی سوراخهایی بالای سرش ایجاد میکرد که کمی هوا و نور خورشید داشته باشد ولی آن سوراخها هم زیاد دوام نداشت . داشت از بی هوایی میمرد که ناگهان خاکها کنار رفتند و خورشید تابیدن گرفت . واقعیت : آقا آن بالایی ها هذیانهای محض هستند . نتمان تمام شده بود داشتیم از بی...
-
اینترنت پرسرعت کی بودی شما ؟
شنبه 16 اردیبهشت 1396 01:20
-
تا حالا مطالبی در این حد غیر مرتبط به همدیگر خوانده بودید ؟
جمعه 15 اردیبهشت 1396 22:51
1 - تا حالا شده به اتفاقی فکر کنید و بگویید اگر این اتفاق بیفتد ما خم بر ابرو نمی آوریم و همانند کوه می ایستیم و بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم و انتهای قدرت هستیم و .... خب عرضم به حضورتان که زیاد هم به خودتان امیدوار نباشید . ما همان اتفاقی را که به آن اندیشیده بودیم و تمام جملات فوق را که در دل گفته بودیم ، طی...
-
درراستای یادآوری یا آشنایی بیشتر
سهشنبه 29 فروردین 1396 19:29
دوستان قدیمی یک ذهن پریشان را خوب می شناسند و با پیچ و خم های ذهنی او آشنایی ها دارند و پریشانی او بر ایشان ثابت گشته است . نظر بر اینکه ممکن است دوستانی به تازگی با ایشان آشنا شده باشند ، حکایتی منتشر مینماییم ؛ باشد که مقبول افتد . پریشان از استخر خارج میشود ، به سمت کمد خود می رود . دست در کیف خویش انداخته و یک عدد...
-
اومدم و باز اومدم خیلی سرافراز که نه ولی به هرحال اومدم
شنبه 26 فروردین 1396 19:45
یک سال و نصفی از آخرین گوهرفشانی هایمان گذشته است . چه اتفاقاتی افتاد که نباید می افتاد و چه اتفاقاتی نیفتاد که باید می افتاد . چه چیزها دیدیم و شنیدیم که صد البته نمیتوانیم همه اش را در این مکان نقل نماییم شما هم زیاد کنجکاو نباشید . شازده تا چند ماه دیگر 10 ساله می شود ؛ بچه ای ست که به خواستن توانستن است اعتقاد...
-
اطلاعیه 2
شنبه 26 فروردین 1396 19:16
با سلام و درود خدمت همراهان قدیمی بدینوسیله بازگشایی مجدد این وبلاگ را بر همگان تبریک و تهیت گفته و اعلام میداریم که زین پس با پریشان افشانی های جدید در خدمت تان خواهیم بود . ارادتمند یک ذهن پریشان
-
اطلاعیه
دوشنبه 27 مهر 1394 22:02
این وبلاگ دیگر آپدیت نخواهد شد . برای ارتباط بیشتر آدرس معتبر بگذارید .
-
چو میم شین نباشد تن من مباد
دوشنبه 26 مرداد 1394 00:04
آقا یک ماه مانده به تولدمان بود که میم شین جان گفتند پریشان جان ؛ قد و بالای تو رعنا رو بنازم ما تصمیم داریم برای شما تولد بگیریم ,؛ میخوایم به خانواده ی آقای هنرمندیان اینا هم بگوییم همراه ساز هاشان تشریف بیارند و ساز و آوازی راه بیندازند و بدین ترتیب سال روز هبوط شما رو جشن بگیریم . دروغ چرا آقا تا قبر آ آ آ آ ؛ ما...
-
سلام سلام صد تا سلااااام
سهشنبه 20 مرداد 1394 23:46
سلام به روی ماه همه تون . خوبین ؟ خوشین ؟ البته میدونم که به خاطر کم پیدا بودنم خیلی غصه می خورین ؟ ( خواننده ی عزیز توی دلش : آره جون عمه ت ) . ولی خب فکر کنم دیگه انتظار به پایان رسیده و بنده برای بار پونصد و هفتاد و سوم تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم . اوکی اوکی میدونم خیلی ذوق زده شدین . قربون اون ذوقتون برم الهی (...
-
اندر احوالات این چند وقت اخیر
دوشنبه 5 مرداد 1394 00:34
وقتی دردی برای من اونقدر بزرگ باشه که نتونم بنویسمش یعنی یه فاجعه داره اتفاق میفته . شاید قیافه م معمولی تر از هر وقت دیگه ای باشه . شاید رفتارم عادی باشه . شاید همون لبخندهای احمقانه بازم رو صورتم باشه ولی انگار هزار تا پروانه ی بی قرار توی جسمم گیر افتادن و هزار تا مار سمی توی مغزم می خزن . زندگی گاهی بازی های عجیبی...
-
فرازهایی از سخنان شازده
شنبه 6 تیر 1394 00:43
- مامان می دونستی اگه کلی شهاب سنگ بخورن به زمین ؛ اونوقت زمین منفجر میشه ؟ - ئه ! - آره . این اتفاق ممکنه بیفته . - خب ؟ - یعنی ممکنه این هفته آخرین هفته ای باشه که داریم زندگی می کنیم . - خب ؟ - پس مامان سعی کن خوب زندگی کنی !!!!! ( شازده 8 ساله از شهرشون )
-
مگه سنجاقه آخه !
چهارشنبه 3 تیر 1394 23:41
خانوما آقایون , یه چهار پنج سال پیش یه دکل کوچولو موچولو گم شده . لطفا همگی پاشین یه تکونی به خودتون بدین همه با هم کمک کنیم این دکل پیدا بشه . اولش زیر فرشارو نگاه کنین شاید یهویی پای یکی تون خورده باشه دکل قل خورده باشه رفته باشه زیر فرش . زیر مبلا رو نگاه کنین . کیسه جارو برقی رو ببینین شاید اشتباهی جاروش کرده...
-
فکر می کردم دارم خواب می بینم
دوشنبه 1 تیر 1394 00:35
متنی که نوشته بودم طولانی بود و دردناک . پر از بغض بود . پر از تنهایی بود . میخواستم اینجا هم بذارمش ولی دیدم این یه بیت شعر همه ی چیزی که میخوام بگم رو گفته و نیازی به توضیح بیشتر نیست ! خوردیم زخمها که نــه خون آمــد و نـه آه وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت پ ن : با اجازه نظرات رو می بندم چون نمی تونم بیشتر...
-
خسته ام من ! خسته ام من ! ( با ریتم خوانده شود )
دوشنبه 18 خرداد 1394 21:38
(مکالمه ی یک ذهن پریشان با خودش ) - چی بنویسم ؟ - از محل کارت بنویس . - نمیشه ! - از کارای عجیب غریب رئیست . - نمیشه . - از همسر جان . - نمیشه . - از میم شین جان . - نمیشه . - از شازده . - نمیشه . - از گرمی هوا . - نمیشه . - از کوفت . - نمیشه ! - از درد . - نمیشه ! - از زهرمار . - نمیشه . - خب چرا نمیشه ؟ - وقتی نمیشه...
-
ایده های قشنگ , آقایان مشنگ و باقی ماجرا
شنبه 19 اردیبهشت 1394 23:15
عرضم به حضور با سعادتتان که در راستای حفظ ثروت ملی و بازیافت زباله و جنگل چقده قشنگه و درخت ها را نبریم و اینها ، در محل کار همراه با همکارانمان بر آن شدیم که با تکیه بر درک و شعور بالای خودمان دست به جداسازی زباله ها بزنیم . از آنجایی که عمده زباله ی تولیدی در شرکت ما از جنس کاغذ می باشد این امر در نظرمان , عمل بسیار...
-
نسبت فامیلی با خزندگان
سهشنبه 15 اردیبهشت 1394 00:12
خداوند متعال وقتی داشته ما را می ساخته , انگار یک مقدار اسانس کرم خاکی قاطی مان کرده است . زیرا همانطور که در هنگام باران کرم خاکی زیر خاک دوام نمی آورد ، ما نیز نمی توانیم زیر سقف بند شویم و حتما باید برویم زیر باران تا قطراتی چند به کله ی مبارکمان برخورد کنند . به جان شما نباشد به جان خودمان ، وقتی قطرات باران به سر...
-
روزی که به نام توست و تو نیستی
شنبه 12 اردیبهشت 1394 11:30
پدرم درست همینطور مرا روی پاهایش راه می برد .
-
لوح تقدیر کارمندان نمونه رو قراره بدن به ما
سهشنبه 1 اردیبهشت 1394 22:13
آقا اوضاع کسب و کار به طرز قابل توجهی کساد بوده حتی از کسادی هم رد شده و به مِسادی می زند ! در این میان ما به همراه همکارانمان جهت گذراندن اوقات فراغت به فعالیت های جانبی روی آورده ایم . صبح که می رسیم بساط صبحانه را علم کرده و با آرامش خاطر صبحانه ای بر بدن می زنیم و نگاهی به مطالب روزنامه می اندازیم . البته مجبوریم...