با سلام و درود و این صحبتا .
اگر هنوز به این صفحه سر می زنید باید بگوییم که خیلی سمج تشریف دارید .
لااقل آدرس درست و درمونی از خودتان در اینستاگرام یا فیس بوک بگذارید همدیگر را بیابیم .
روز دوم مدرسه
شازده : مامااااااااااااان بیا اینا رو از من بپرس
و دفترش را به دست پریشان می دهد .
پریشان : همخانوادهی این لغاتی که می پرسم رو بگو . ضعیف
شازده : ضعف ، مستضغف .
پریشان : فرزندم اون مستضغف نیست ، مستضعف ئه .
شازده : نه درسته .
پریشان : بچه جان اون غین نیست عین ئه . اگه غین بود که بقیه ش هم میشد ضغیف و ضغف !!
شازده : نه درسته خانوممون گفته .
پریشان : شاید اشتباه شنیدی هان ؟
شازده : نه همونه
پریشان : بچه خب غلطه اینی که داری میگی
شازده : نه خانوممون که اشتباه نمی گه ، درسته
پریشان : خب شاید اشتباه گفته
شازده : خانوممون اشتباه گفته ، تو داری درستش رو می گی ؟؟؟؟؟ از کجا معلوم ؟؟؟؟؟
و پریشان بال گشوده ، به سمت افق پرواز می کند !
با عرض سلام
اولا : از آنجایی که ما همیشه آنقدر سر پیدا کردن عنوان وقت تلف می کردیم که یادمان می رفت اصل مطلب را بنویسیم ، تصمیم گرفتیم زین پس هر جا به در بسته خوردیم نگاهی به عد مطلب منتشر شده بیندازیم و همان را بکوبانیم جای عنوان . پس به 365 امین مطلب این وبلاگ خوش آمدید .
دوما : خبر سخت و تکان دهنده بود . دومانلی گفت که تصمیم گرفته خانه و زندگی اش را بردارد و برود پایتخت نشین شود . خوانندگان قدیمی می دانند که دومانلی و یالقیز را وقتی شناختیم که پشت نیمکت کلاس سوم ابتدایی نشسته بودیم . در باز شد و دو نفر وارد شدند که این یکی عین آن یکی بود و آن یکی مثل این یکی . آمدند و تا همین لحظه مانده اند در زندگی مان . چند سال پیش یالقیز ازدواج کرد و همسرش او را زد زیر بغلش و به پایتخت برد . گفتیم سخت است ولی جای شکرش باقی ست که دومانلی اینجاست . تا اینکه دومانلی خبر را به ما داد . خب اولین کاری که ما کردیم این بود که از کنار دومانلی با دوچشمی مثال دو رود به خانه برگشتیم و لام تا کام با کسی حرف نزدیم . تازه روزهای بعدش هم به هرکسی خواستیم بگوییم که ماجرا از این قرار است ، قبلش زدیم زیر گریه . ولی از آنجایی که در ایران خشکسالی ست و هر رودی نهایتا می خشکد ، چشمان ما هم خواهند خشکید بالاخره .
سوما : دومانلی من ، رفیق جانم ، شریک جرم های ریز و درشتم ، الهی که روزگارت به خوشبویی عطر یاس باشد و به زیبایی طلوع آفتاب . و احوالت به آرامش دریا و رقصندگی نسیم . و اگر فکر کردی که از دست ما خلاص می شوی کور خوانده ای ! ما و مریم بانو قرار است بچه هایمان را بریزیم توی چمدان مان و فرت و فرت بیاییم روی سرت آوار شویم .
چهارما : از همین تریبون به مریم بانو اخطار جدی می دهیم . یعنی اگر روزی بیایند و بگویند که قصد مهاجرت دارند میزنیم چشم و چال شان را درمی آوریم . خیلی هم جدی هستیم .
پنجما : آغاز سال تحصیلی را خدمت مادران گرامی تبریک عرض کرده و اوقات خوشی را برایشان آرزومندیم .
1 - میم شین خبر میدهد که به عروسی پسر دوستش دعوت شده ایم . تاریخ و ساعت میپرسیم که می گوید فلان روز از ساعت 4 تا 8 . روز مذکور فرا میرسد و از آنجایی که میم شین شدیدا معتقد است که زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است ساعت سه و نیم به تالار عروسی می رسیم . ورودی تالار به طرز عجیبی خلوت است . وارد میشویم . یکی از پرسنل سرش را روی میزی گذاشته و چرت می زند . آن یکی با قابلمه ی غذایی در دست پشت میزی می نشیند و متوجه ما می شود و میگوید : بفرمایید ؟ میم شین توضیح می دهد که برای چه آنجا هستیم . پرسنل مزبور می گوید خانم عروسی از ساعت 5 است . میم شین کارت دعوت را از کیفش در می آورد و عینک به چشم می زند و میخواهد که بگوید ببینید اینجا نوشته شده است 4 ؛ ولی به جای آن می گوید ای وایییییی نوشته 5 که !!! و نگاهی به سمت ما می اندازد و یک قدم عقب می رود . عینک بر چشم دارد و راحت می تواند دودی که از کله ی ما بلند می شود و شراره ای که از چشمان مان می جهد را ببیند .
2 - خواهرمان بعد از تزریق سرم به دلیل گلاب به رویتان استفراغ و اینها ، روی تختش دراز کشیده است . مامان مان مشغول بررسی داروهایش است که یک ورق قرص را به خواهرمان نشان داده و می گوید این یکی را هر 14 ساعت باید 4 تا بخوری . خواهرمان که نای حرف زدن ندارد سری تکان می دهد و چشمهایش را می بندد . بعد از چند ثانیه چشمهایش را باز می کند و ازمامان مان میخواهد که دستور دارو را دوباره تکرار کند . مامان مان هم که گویا ناخودآگاهش تلنگری به او زده است این بار عینکش را بر چشم می گذارد و می گوید : ئهههههه نوشته هر 12 ساعت 2 تا !!!
بعد از این همه مدت ، خب آدم یادش می رود که چطور مطلب را شروع و تمام کند . حالا نه اینکه مطالب قبلی خیلی سر و ته داشت !!!!
عارضیم به حضور مبارکتان که در برهه ای از تاریخ زندگی مان به سر می بریم که زمان و زمین تاریک است ، صبح و شام تاریک است ، قلب و روح مان تاریک است . شاید گاهی اوقات نور شمعی ، کورسویی بتاباند ، اما خودتان که بهتر میدانید با یک شمع نمیتوان جهانی را روشن کرد حتی اگر وسعت آن جهان به اندازه ی مال ما کوچک باشد .
میدانید تاریکی به معنای واقعی خیلی هم زیباست . تاریکی و سکوت در کنار هم باعث رجوع به خویشتن است . باعث آسودگی ست . اما تاریکی به معنای مجازش کمرشکن و خردکننده است . مثل هیولایی ست که ذره ذره پیشروی میکند و تا سر بجنبانی تسلیم شده ای و تمام .
در اینجا مایلیم نصیحتی پیشکش جوانان گرامی نماییم . جوان عزیز اگر در زندگیتان کسی را دارید که جهان کوچکی دارد و دلش به دلخوشی های کوچک جهانش گرم است ، لطف کنید و بمب نیندازید وسط جهان کوچک یارتان . باور بفرمایید ترکش های آن بیشتر از یارتان به خود شما اصابت خواهد کرد . شما خواهید ماند و زخم ترکش ها و لاشه ی یار روی دست تان . هزاری هم که سعی در احیای یارتان بکنید فایده نخواهد نداشت . نکنید این کارها را . آدم باشید . دهان ما را هم باز نکنید نصفه شبی .
این را هم بگوییم که در این واویلا ، سریالی به نام chance را هم انتخاب کرده ایم برای تماشا . دو قسمتش را همین پیش پای شما دیدیم و داریم مقاومت میکنیم که تا صبح ننشینیم پای سریال . حالا شاید هم نشستیم . به فردا اعتباری نیست .
رمان "خاما" نوشته ی یوسف علیخانی را هم تمام کردیم و عجیب چسبید . درباره ی قیام کردها ست با تمی عاشقانه . بخوانید .
omrumun isteyi با صدای azer zeynalov آهنگی ست که این روزها بدون توقف گوش میدهیم . به زبان آذربایجانی ست . دوست داشتید خودتان بروید بگردید پیدا کنید . ما حوصله آپلودش را نداریم . با عرض پوزش .
و در آخر به خود میبالیم که توانستیم مطلبی به این از هم گسیختگی سرهم بندی نموده و منتشر کنیم . درود بر خودمان !!!!
دکتر هاوس رفت که در بیمارستان روانی بستری بشه . لحظه ی آخر برگشت و به ویلسون نگاه کرد .
نمیدونم اشکی که از چشمم چکید به خاطر هاوس بود یا ...
سلام بر دوستانی که هنوز سرسختانه به وبلاگ بنده ی حقیر سر میزنند .
راستش میخواهم که بنویسم اما میگویم بنویسم که نهایتش چه بشود ؟ که کجا را فتح کنم ؟ اصلا از چه بنویسم ؟ از دهن کجی روزهایی که مصرانه به تکرار میگذرند ؟
حالم بد نیست اما خوب هم نیست ، بیقرار است . حالم تشنه است . از دیوانگی هایم کم شده که اگر کم نشده بود باید دیروز و امروز زیر باران راه می رفتم و مست از بوی خاک برمیگشتم . ولی مثل آدمهای عاقل فقط از پشت پنجره باران را دیدم و لحظه ای بعد حجمی بودم که زیر لحاف را پر کرده بود .
موضوعی را در ذهنم هزار باره مرور کردم و برای بار هزارم پشیمان و غمگین شدم . پشیمان از حرفی که زده بودم و غمگین از عکس العملی که دیده بودم . تنها دلیلش این بود که فکر میکردیم همدیگر را میشناسیم . فقط فکر میکردیم ، واقعیت نداشت .
با یکی از فامیل هایم در یک مکان عمومی دعوا کردم و درحالیکه داشتم فحش میدادم و فحش می شنیدم صحنه را ترک کردم . پشیمانم ؟ نه . آیا هیچ تصور چنین تجربه ای برای خودم داشتم ؟ نه . ولی گاهی باید غرید و حمله کرد . درید و زخم خورد . گاهی باید ایستاد در مقابل کسانی که به سواری گرفتن عادت کرده اند .
گاهی آنقدر دلم میخواهد که بابا زنده بود و میتوانستم به او بگویم که چقدر حق داشته و چقدر متاسفم که دیر معنی حرفهایش را فهمیدم .
شازده ، شازده ی من ، دارد بزرگ میشود . طغیان میکند . گردن به سرکشی بلند میکند . با هر سرکشی اش دلم بیشتر برایش میرود . حتی بیشتر از زمانی که دندان در دهان نداشت و وقتی میخندید روی بینی اش چین میخورد . شازده کاش بدانی چه آرزوهایی برایت دارم . کاش آرامش و خوشبختی هیچوقت از زندگی ات جدا نشود .
دو ماه دیگر فندق صورتی یک ساله میشود . وقتی فندق صورتی را میبینم عقلم زایل میشود . به تنها چیزی که فکر میکنم چلاندن او و فرو کردن صورتم داخل گردنش است . فندق صورتی طعم شکلات میدهد . عکسهایی که او در آغوش شازده است ، عکسهای محبوبم هستند . به دو موجود توی تصویر نگاه میکنم و قربان صدقه شان میروم .
کتاب "بریت ماری اینجا بود" را به نیمه رسانده ام ، دوستش ندارم . میخوانم که فقط خوانده باشم و تمامش کنم .
عنوان نوشت :
آهنگ " شبیه یک رویا " از دال بند