هذیانهای شبانه

جمعه 10 شهریور 1396 ساعت 02:07


دلم آشوبه . انگار همه ی غصه های عالم رو توی دلم ریخته باشن . دیشب باید بدتر از این بودم ولی نبودم . امشب آشوبم .

مادربزرگم توی خونه ش زمین خورده و نصف صورتش تبدیل به ورم بزرگ و کبودی شده با چند تا بخیه روی بینی . صورتش رو به شکل صلیب بستن و  ورمهای کبود از بالا و پایین چسبها بیرون زدن. ولی حالش خوبه . زیاد نمیتونه حرف بزنه ولی خب همین که جاییش نشکسته هم خوبه . خیلی وقتا ته دلم ازش ناراحت شدم باهاش جنگیدم ولی همین که هست خوبه . آخرین بازمانده ازدسته ی  پدربزرگ و مادربزرگ هام .

گاهی یاد بوی مرگ میفتم . آخرین بار که بوی مرگ خیلی نزدیک بود روزی بود که بابا رفت . امشب یاد بوی مرگ افتادم . 

امروز کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها رو تموم کردم . رفتم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم  . توی آینه دیده میشدم . فکر کردم نکنه آینه ی من هم مثل آینه ی راوی کتاب فقط عناصر بی جان رو نشون بده . فکر کردم که مردم یا زنده هستم ؟ خودم هستم یا سایه ام ؟ یا شاید هیچکدومشون نیستم . شاید فقط یه خلا متحرک باشم . شاید اصلا چیزی که توی آینه ست من نیستم و فکر میکنم که هستم .عجب شب دل انگیزی !

فکر کردم که چطور آدم میتونه تبدیل به سایه بشه یا خلا متحرک ؟ لبخند زدم . حداقل جواب اینو میدونستم .


نظرات (1)
شنبه 11 شهریور 1396 ساعت 12:01
سلام
قدر بدانید این آخرین بازمانده از دار و دسته های پدربزرگ و مادربزرگ ها را که در کنار پدر و مادر نعمتی هستند به خدا.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
درست میفرمایید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد