اندر احوالات این چند وقت اخیر

دوشنبه 5 مرداد 1394 ساعت 00:34


وقتی دردی برای من اونقدر بزرگ باشه که نتونم بنویسمش یعنی  یه فاجعه داره اتفاق میفته . شاید قیافه م معمولی تر از هر وقت دیگه ای باشه . شاید رفتارم عادی باشه . شاید همون لبخندهای احمقانه بازم رو صورتم باشه ولی انگار هزار تا پروانه ی بی قرار توی جسمم گیر افتادن و هزار تا مار سمی توی مغزم  می خزن .

زندگی گاهی بازی های عجیبی داره . آنچنان بازیهایی که تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که یه گوشه وایستی و فقط نگاه کنی . زندگی گاهی  آنچنان اتفاقاتی تو چنته ش داره که حتی اگه توی سریالای در پیت وطنی ببینی با خودت یه پوزخند میزنی و میگی مگه اصلا همچین چیزی ممکنه .  ولی خب من الان دقیقا وسط همون سریال درپیتم با تمام اون اتفاقات باورنکردنی  و مسخره ش .  فقط امیدوارم همونطور که توی قسمت آخر این  سریالها همه یهویی خوب میشن و آدم میشن و برمی گردن به زندگی خوب  و آرومشون ، سریالی که من توش گیر افتادم هم  همینطوری تموم بشه ! 


پ ن : شاید این وبلاگ حذف بشه . البته شاید .  و اگه حذف شد قطعا یه وبلاگ جدید درست میشه . آدرسش برای تمام  دوستان وبلاگی ام و آدمهایی که توی زندگی عیرمجازی میشناسمشون داده خواهد شد . دوستانی که وبلاگ ندارن میتونن آیدی تلگرامشون رو برام بذارن به شزطی که معتبر باشه و عکس داشته باشن . به بی نام و نشان ها آدرس داده نمیشه . همین .


نظرات (1)
جمعه 30 مرداد 1394 ساعت 14:44
خیلی بده واقعا
اگه به کسی در موردش نگی ،احساس میکنی الانه که منفجر بشم و دایما مثل یه کوه اتشفشانی در غلیانی
و اگه موضوع رو برای حتی نزدیک ترین و صمیمی ترین شخص زندگیت بگی، سبک تر میشی ولی قطعا و یقینا بزودی از گفتنش پشیمان میشی

بذبختانه نگفتن ارجح است
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد