این پست یک مشت نق بوده و هیچگونه ارزش دیگری ندارد

شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 22:47


روزهام داره خیلی سریع سپری میشه . یک مشت روز تکراری . بدون انجام کارهای مورد علاقه م . توی ساعات کاری بین یه مشت کاغذ و زنگ تلفن و نرم افزار کامپیوتری غرق میشم . کامپیوترهامون به نت متصل نیست و نمی تونم به وبلاگهاتون سر بزنم . گاهگداری که وقت بکنم با موبایلم وبلاگ هاتون رو میخونم که نمی تونم نظر بذارم . یعنی فرصتش نیست اصلا . حتی بعضی وقتا شده که خوندن یکی از پست هاتون سه چهار بار قطع و وصل شده . رئیسمون دائم در حال نق زدنه و از اوضاع خراب بازار شکایت میکنه . این در حالیه که به نظر من همین فروشی که داریم تو همین اوضاعی که ملت نون ندارن بخورن خیلی هم خوبه .  فرق من و رئیسم اینه که من خیلی قانع تر از اونم ولی اون اینطوری نیست و به خاطر همینه که با فاصله ی سنی 3 سال اون تونسته این دم و دستگاه رو برای خودش راه بندازه . رئیسم نگران روزهای بعد از عیده که فروش خیلی پایین میاد . خب هرکسی برای خودش یه نگرانی هایی داره . من نگرانم که بالاخره کی میتونم خودمو با شرایط وفق بدم .

اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخته س . ساعت کاریم از 9 تا 5 ئه ولی من از 7 صبح بیدارم تا شازده رو بیدار کنم و بفرستمش مدرسه . از اونور هم هیچ وقت درست ساعت 5 تعطیل نمیشیم توی این یه ماه در بهترین حالت 5 دقیقه و در بدترین حالت 45 دقیقه تاخیر داشتیم . تا برسم و شازده رو از خونه مامانم بردارم و بیایم خونه ساعت میشه 6/5 7 . بعد اون تازه شیفت دوم کاریم شروع میشه. باید به فکر بساط شام باشم و دو ساعت بعدش دقیقا یه جنازه متحرکم . خیلی وقته که نتونستم مثل قبل به درسای شازده برسم . شبا تا میام کتاب بخونم نرسیده به سطر سوم چشمام میره و غمگین میشم که حتی نمیتونم یه صفحه کتاب بخونم . اوضاع خونه مون خیلی نابسامانه و به یه گردگیری و رفت و روب حسابی نیاز داره و من دائم توی وحشتم که یهو کسی بخواد سرزده بیاد خونه مون و این بساط رو ببینه .  

چند بار تصمیم گرفتم که بی خیال کار بشم بعد با خودم گفتم از منیرو و الهه و همنفس یاد بگیر . تازه اونا بیشتر از یه بچه دارن ولی با این حال میتونن زندگیشون رو مدیریت کنن . تو با یه بچه نمیتونی ؟؟؟ 

تازه بعدش از میم شین جان ترسیدم . روز اولی که میم شین جان فهمید میخوام برم سر کار ، گفت حقوقت چقدره ؟ گفتم n تومن . گفت بد نیست بالاخره خرج خودت درمیاد !!!!!!  حالا فکر کن برم بهش بگم نمیخوام برم سر کار و دوباره باید خرجمو پسرتون بده !!! احتمالا یا خودشو میکشه یا منو !

هیچی دیگه فعلا اوضاعمون اینطوریاس . در ضمن اون جغد درونی که داشتم هر چند وقت یه بار فعال میشد ؛ اون طفلی هم گویا به دیدار حق تعالی شتافته و خبری ازش نیست . عوضش یه خرس درون در من متولد شده که خیلی خوابش میاد .

اگه اوضاع همین طور پیش بره  باید اسم وبلاگم رو بذارم یک ذهن پریشان خسته !


پ ن : 

خیلی سعی کردم این متن رو به طنز بنویسم ولی طنزم خشکیده بود !



نظرات (11)
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 03:54
پریشان جان، وضع زندگی مجردی ما هم بدون داشتن مشغله دغدغه های شما همینه! قبول دارم که من تنبلم!! اما واقعا شما حق داری. همش سخته، اما امیدوارم بیفته رو روال زودتر
فقط میتونم بگم بیا سرمونو بذاریم رو شونه هم گریه کنیم! ;-)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیا خواهر بیا
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 21:27
وای مادرشوهر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای وای
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 12:56
به شرایط کنونی بسنده نکن!!توی همین کار به فکر کسب تجربه باش برای کار جدید. من به کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجاکرد "اعتقاد بالایی دارم.برای موقعیت های شغلی من خیلی تاثیر گذار بوده این کتاب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از راهنماییت
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 02:33
سلام دوست گلم
منم یه مدتی ساعت کاریم مثل تو بود و در عیت حال مجرد هم بودم ،وقتی به خونه میرسیدم یه مرده مطلق بودم که حتی برای خرید کردن هم وقت نداشتم:) فقط حمام و خواب.وای به حال شما با یه بچه و یه همسر.فکر نمیکنم من اگه جای تو بودم یه اپسیلون هم حال طنز گفتن داشته باشم.البته الان شغلمو عوض کردم و خیلی راحت تر شدم.ای کاش بتونی وقت بیشتری رو به خود خودت اختصاص بدی.موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا ای کاش بتونم وقت بیشتری برای خودم داشته باشم اما نمیشه .
خوشحالم که تو تونستی شرایط ات رو بهتر کنی .
دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 17:27
این متنت طنزه ولی یه طنز تلخ.
خب نمیگی ما دلمون میسوزه؟!؟!
البته بهت حق میدم با این شرایط کار کردن خیلی سخته و جز ابراز همدردی واقعن کار دیگه‌ای از دستم بر نمیاد. مگر اینکه یه پول قلمبه‌ی بادآورده دستم بیاد و بهت بدم که دیگه کار نکنی و بتونی دهن میم شین رو ببندی. والا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از همدردیت .
پول فلمبه
دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 13:56
نق هاتم قشنگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف داری نگار
دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 08:39
ببین پریشان جان چند ماه اول طبیعیه. بیفتی رو غلتک دستت میاد همه چی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا باران جانم
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 14:18
سلام
پریشان جان
من از خیلی وقت پیس همراهت بودم و خاموش
منم از خیلی وقت پیش شاغلم و بچه دار و خونه دار
یه نکته که نمیدونم به دردت میخوره یا نه،هر روز عصر که کارهای معمول خونه رو داری انجام میدی یه تکه از خونه رو مثلا یکی از اتاقارو درست و درمون نظافت کن و فردای یه جایی دیگه رو،اینجوری هم خودت عذاب وجدان نداری و هم خونه ت تمیز به نظر میاد و استرس مهمون نخواسته رو نداری،
ازون گذشته طاقت بیار دختر با یه ماه سرکار رفتن که ادم نباید جا بزنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آیلین عزیز ممنون بابت روشن شدنت و همینطور به خاطر راهنمایی هات . حتما یادم میمونه .
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:27
من هر روز ساعت 5 همزمان با اذان صبح مشهد بیدار میشم و شب از نیمه شب گذشته می خوابم شبها همیشه تا صبح چند بار بیدار میشم وبه فکر فردا و برنامه ریزی برای روز جدید هستم کارم وقتش دست خودمه ولی همیشه درگیرم اوضاع نابسامان بازار کار من رو هم تحت شعاع قرارداده . مقیدم حقوق پرسنل هر جور که شده سر تاریخ داده بشه و....... وقتی نگاه خودم می کنم می بینم چقدر زود پیر شدم ...... من عادت کردم بیرون کار کنم .... من هم خسته ام ... خیلی خسته ....
امتیاز: 1 0
پاسخ:
همنفس جان این روزها خیلی به یادت بودم . همه ش با خودم میگفتم تو چطوری کنار زندگی و بچه هات میتونی به کارت هم برسی . خسته نباشی بانو .
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:17
سلام اتفاقا لبریز طنز بود..............ما خانم ها آدمای خوبی هستیم نه تنها خرج خودمون بلکه خرج بچه هامونم در میاریم
همه چی عادی خواهد شد پریشان عزیز!نگرانی رییس بیهوده نیست مردم نان ندارن بخورن .............اما امیدوار باشید دهه ی فجرتون مبارررررررررررررررررک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرگ بر آمریکاااااااااا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 23:45
خرس درون!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصلا یه وضعی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد