X
تبلیغات
رایتل

اندر احوالات هفته ی گذشته

شنبه 17 آبان 1393 ساعت 00:25



جمعه ی هفته ی پیش بود که طی فرآیند آبغوره گیری توسط ذات مبارک مان , همسر جان سرشان را به طرف ما کج نموده و فرمودند که به جای آبغوره گیری و سعی در تداوم یبوست کلامی , دردمان را بگوییم تا ایشان برایش چاره ای بیابند . ما هم همینطور که هی داشتیم شـیـشـه های آبـغـوره را پـر میـکردیم دانه دانه دردهایمان را برشمردیم و از ایشان خواستیم تجدید نظری در سبک و سیاق خود به وجود آورند .

هـمـسر جان هـم نامـردی نـکرده و دو روز بعـد را حسـابـی تجدید نظر نمـودنـد , به طوریکه ما در دلمان گفتیم ای ذهن پریشان نادان , چرا زودتر دردهایتان را رو نکرده بودید آخر ؟

البته بیشتر از 24 ساعت از روی این گفته نگذشته بود که یکهو تجدید نظر همسر جان تمام شد و ترجیح دادند تجدید نظر را بگذارند در کوزه آبش را بخورند .

در طی این تغییرات ما هم در رفتارمان تجدید نظر کردیم و با همسر جان دست به دست هم داده و روال سابق زندگی مان را در پیش گرفتیم و کما فی سابق هی نمک زندگی بود که روی زندگی می پاشیدیم .


مورد مهم دیگری که در هفته گذشته پیش آمد,آمدن عزیز جانمان , پسر دایی محبوبمان بود . مـامـان جانمان طـی یـک تـماس تلـفنـی ورود ایـشان را اعلام داشته و از ما خواستند همراه اهل بیت روزهای تعطیل را در خانه آنها باشیم تا یک وقت خدایی ناکرده حوصله ی پسر دایی جان مان سر نرود .

ما هم اطاعت امر نموده و صبحها یال و کوپال کرده راهی منزل مامان جان مان میشدیم و تا شـب تمـریـن کظم غیظ مینمودیـم . شب که مـیشد و ما تازه عـادت میکـردیم که به خودمان مـسـلـط بـاشـیم و سـر هـیـچ و پـوچ قـاتـل نشـویم , یکهو پسردایی جان رو به ما میکردند و میفرمودند پریشان بلند شوید بروید خانه تان , ما میخواهیم با بر و بچز فیلم ترسناک ببینیم . ما هم در حالیکه به انواع روشهای قتل فکر میکردیم دست همسر جان و شازده را گرفته و به خانه مان برمیگشتیم . 

دو روز به همین منوال ادامه داشت تا اینکه در روز سوم وقتی شب هنگام پسر دایی جان رو به ما کرده و همان جمله را تکرار نمودند ما مستقیم در چشمانشان نگاه کردیم و گفتیم که مـا امـشـب عـشقـمـان کـشیده که شب را خانه ی مامان جانمان بخوابیم و دلمان میخواهد ببینیم چه کسی ... دارد که بساط فیلم ترسناک برپا کند . و از آنجایی که پسر دایی جان ... را نداشتند آن شب به جای ژانر وحشت , فیلمی در ژانر درام تماشا شد . ( آن سه نقطه صـرفـا جـهـت اندازه گـیـری مـیـزان انـحـراف خوانندگان محترم بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد . لطفا به جای سه نقطه لغت "جرات" را گذاشته و بازخوانی نمایید و نیش تان را هم ببندید. بی تربیت ها ! )

این بود ماجرای یک هفته تعطیلاتی که گذراندیم . خیلی شیرین بود آقا خیلی . ما میدانیم آخرش مرض قند میگیریم .



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد