خوش آمدید

پنج‌شنبه 29 آبان 1393 ساعت 00:35


بدینوسیله آغاز کار رسمی یک ذهن پریشان را در بلاگ اسکای اعلام نموده و اولین پست رسمی را به شازده اختصاص میدهیم 


شازده به مستند های حیات وحش علاقه بسیار دارد مخصوصا اگر از نوع شیر و ببر و پلنگش باشد . از طرف دیگر شازده سعی میکند هر ترانه ای را که میشنود به ذهن سپرده و اجرا نماید .


دیروز شازده داشت با صدای بلند سلطان قلبها را میخواند :


سلطان جنگل تو هستی تو هستی 
دروازه هـای دلــــم را شـــــــکـستـی  

.

.

.




اندر احوالات هفته ی گذشته

شنبه 17 آبان 1393 ساعت 00:25



جمعه ی هفته ی پیش بود که طی فرآیند آبغوره گیری توسط ذات مبارک مان , همسر جان سرشان را به طرف ما کج نموده و فرمودند که به جای آبغوره گیری و سعی در تداوم یبوست کلامی , دردمان را بگوییم تا ایشان برایش چاره ای بیابند . ما هم همینطور که هی داشتیم شـیـشـه های آبـغـوره را پـر میـکردیم دانه دانه دردهایمان را برشمردیم و از ایشان خواستیم تجدید نظری در سبک و سیاق خود به وجود آورند .

هـمـسر جان هـم نامـردی نـکرده و دو روز بعـد را حسـابـی تجدید نظر نمـودنـد , به طوریکه ما در دلمان گفتیم ای ذهن پریشان نادان , چرا زودتر دردهایتان را رو نکرده بودید آخر ؟

البته بیشتر از 24 ساعت از روی این گفته نگذشته بود که یکهو تجدید نظر همسر جان تمام شد و ترجیح دادند تجدید نظر را بگذارند در کوزه آبش را بخورند .

در طی این تغییرات ما هم در رفتارمان تجدید نظر کردیم و با همسر جان دست به دست هم داده و روال سابق زندگی مان را در پیش گرفتیم و کما فی سابق هی نمک زندگی بود که روی زندگی می پاشیدیم .


مورد مهم دیگری که در هفته گذشته پیش آمد,آمدن عزیز جانمان , پسر دایی محبوبمان بود . مـامـان جانمان طـی یـک تـماس تلـفنـی ورود ایـشان را اعلام داشته و از ما خواستند همراه اهل بیت روزهای تعطیل را در خانه آنها باشیم تا یک وقت خدایی ناکرده حوصله ی پسر دایی جان مان سر نرود .

ما هم اطاعت امر نموده و صبحها یال و کوپال کرده راهی منزل مامان جان مان میشدیم و تا شـب تمـریـن کظم غیظ مینمودیـم . شب که مـیشد و ما تازه عـادت میکـردیم که به خودمان مـسـلـط بـاشـیم و سـر هـیـچ و پـوچ قـاتـل نشـویم , یکهو پسردایی جان رو به ما میکردند و میفرمودند پریشان بلند شوید بروید خانه تان , ما میخواهیم با بر و بچز فیلم ترسناک ببینیم . ما هم در حالیکه به انواع روشهای قتل فکر میکردیم دست همسر جان و شازده را گرفته و به خانه مان برمیگشتیم . 

دو روز به همین منوال ادامه داشت تا اینکه در روز سوم وقتی شب هنگام پسر دایی جان رو به ما کرده و همان جمله را تکرار نمودند ما مستقیم در چشمانشان نگاه کردیم و گفتیم که مـا امـشـب عـشقـمـان کـشیده که شب را خانه ی مامان جانمان بخوابیم و دلمان میخواهد ببینیم چه کسی ... دارد که بساط فیلم ترسناک برپا کند . و از آنجایی که پسر دایی جان ... را نداشتند آن شب به جای ژانر وحشت , فیلمی در ژانر درام تماشا شد . ( آن سه نقطه صـرفـا جـهـت اندازه گـیـری مـیـزان انـحـراف خوانندگان محترم بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد . لطفا به جای سه نقطه لغت "جرات" را گذاشته و بازخوانی نمایید و نیش تان را هم ببندید. بی تربیت ها ! )

این بود ماجرای یک هفته تعطیلاتی که گذراندیم . خیلی شیرین بود آقا خیلی . ما میدانیم آخرش مرض قند میگیریم .



یک پست بو دار !

چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 00:23



عارضیم به حضور منورتان که , رابطه ی ما و وبلاگمان شده همانند رابطه ی یک شکم مریض و فعالیتش !

همانطور که خودتان میدانید شکمی که مریض است فعالیتش هم مریض است , میبینی یک وقت هایی آدم دوست دارد لحاف و تشک اش را ببرد در ورودی - گلاب به رویتان - مستراح پهن کند . در اینگونه مواقع آدم هر قدر به ورودی نزدیکتر باشد بهتر است زیرا هنوز عرق فعالیت قبلی خشک نشده , مجبور میشود با سرعت نور دو مرتبه خودش را به آن مکان برساند . در این حالت بیمار باید آب فراوان مصرف کند زیرا اگر میزان آب ورودی و خروجی اش با هم نخوانند , ممکن است بیمار به خاطر خشکسالی بدنی همانجا مقابل مستراح غش کرده و سرم لازم بشود . ( تجربه اش را داریم که می گوییم ها )

در حالت دیگر قضیه بر عکس است . آدم  مجبور میشود دو ساعت و خرده ای بنشیند و تمرکز کند . آقا در این وضعیت عرق از تمام منافذ انسان بیرون میزند ولی محموله ی مورد نظر بیرون نمیزند که نمیزند و آدم مجبور میشود با دست و پای خواب رفته و مقدار زیادی عرق جبین و بدون ذره ای احساس سبکی محل تخلیه ی بار را ترک کند . در این حالت بیمار مجبور به استفاده از ملین خواهد بود زیرا احتمال ترکیدگی وجود دارد چون ممکن است محموله آنقدر باقی مانده و بزرگ شود که دیگر شکم بیمار آن را برنتابد .  

حالا حکایت ما و بلاگمان است , یک زمانهایی می آییم و زرت و زورت پست میگذاریم . یک زمانهایی هم مثل همین اواخر می آییم وبلاگ را باز میکنیم زورمان را میزنیم که چند سطری بنویسیم ولی نمیشود که نمیشود و دست از پا درازتر صفحه را می بندیم و می رویم رد کارمان . ناگفته نماند که این پست هم به مدد مقداری ملین روحی نوشته شده است وگرنه که ما همچنان در یبوست کلامی به سر میبریم .


پ ن :

 1 - لطفا دوستانی که کاسه داغتر از آش هستند نیایند و بنویسند که : چه بی ادب ! ذهن پریشان ,  وبلاگ را به مستراح تشبیه میکند . وبلاگ خودمان است به هر چیزی که بخواهیم تشبیه اش میکنیم ! هر وقت وبلاگ شما را به چیزی تشبیه کردیم می توانید بیایید و اعتراض  کنید !

2 - همینطوری الکی دلمان خواست 2 تا پی نوشت داشته باشیم .

3 - حتی 3 تا !!!

4 - چقدر هم با نمکیم ما ! موش بخورتمان !

 

 

درد مشترک

جمعه 2 آبان 1393 ساعت 00:21



هولدن خواسته که بنویسیم , نوشتنش سخت است , نوشتنش درد دارد , نوشتنش جگر میسوزاند .

نوشتن از دختری که صورتش را سوزانده اند سخت است . نوشتن از دختری که همراه جسمش , روحش و آرزوهایش سوخته , سخت است .

سخت است , من بلد نیستم که بنویسم . هر چه که بنویسم در مقابل رنج خواهرم , حقیر خواهد بود . چقدر خجالت آور است زیستن در سرزمینی که مردانش , عقده های ریز و درشت شان را با سوزاندن چهره ی خواهرانشان درمان میکنند . 

هولدن بهتر از من نوشته ,  او را بخوانید .