X
تبلیغات
زولا

البته کرم درونمان می گوید که بنویس !

یکشنبه 6 مهر 1393 ساعت 00:15



عرضم به حضور مبارکتان که مقادیر زیادی روایت و حکایت با تِم میم شین جانی مانده است روی دستمان . این دو تا فرشته های روی شانه هایمان نیز دست از سر کچل ما برنمی دارند . آن یکی که لباس سرخی دارد و روی شانه ی چپ مان است مدام نیزه اش را در گردنمان فرو میکند و زیر گوشمان می گوید که بنویس , بنویس ! آن یکی که سفید پوش است و روی شانه ی راستمان جاخوش کرده , چشمانش را مثل چشمان گربه ی شرک میکند و می گوید نه واقعا دلت می آید بنویسی ! مگر میم شین جانت چه گناهی کرده که گیر اینچنین عروسی افتاده است !

و ما بین دو راهی نوشتن یا ننوشتن گیر کرده ایم . البته باید متذکر شویم که دلیل اصلی ننوشتمان ترس است . تازگی ها متوجه شده ایم که جمع عظیمی از فَکامیل* آنطرفی با تهیه ی یک دستگاه مودم وایرلس و به مدد تبلت ها و گوشی های هوشمندشان به جمع اینترنتیون بپوسته اند و این امر باعث شده است که خوف نماییم  . حالا می ترسیم که خدایی ناکرده راه یکی از فکامیل به اینجا بیفتد و آنوقت است که ما هرچه آبرو در این سالها برای خود اندوخته ایم بر باد برود . 

 

فَکامیل : کوتاه شده ی واژه ی فک و فامیل ! لغتنامه ی یک ذهن پریشان !



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد