گل هر آرزو , رفته از رنگ و بو , من شدم رودخونه , دلم یه مرداب

دوشنبه 30 تیر 1393 ساعت 23:22



واقعیت این است که این روزها طنزیم* نیستیم . حالا نیایید برای ما غلط املایی بگیریدها .

ما خودمان میدانیم که طنزیم را به این شکل نمی نویسند ولی منظور ما آن تنظیم نیست بلکه منظور ما این طنزیم است . یعنی اینکه که هر قدر زور میزنیم که از خودمان طنز در کنیم نمی شود که نمی شود .

این روزها از هر چهار جهت جغرافیایی ئی که بخواهیم حرکت کنیم با دو راهی روبرو میشویم . ایستاده ایم وسط این دو راهی ها و هی دور خودمان میچرخیم و فکر میکنیم . گاهی اوقات هم به این نتیجه می رسیم  که داخل یک لابیرنت گیر کرده ایم و عمرا بتوانیم خروجی اش را پیدا کنیم .

یعنی مرکز تفکراتمان آنقدر درگیر است که گاهی بسیار داغ کرده و تا مرز فیوز پراندن پیش میرویم . بدیهی ست که اگر به همین منوال ادامه دهیم باید نام وبلاگ را به یک ذهن پریشان به توان 2 تغییر دهیم . واللاااا .

 

* واژه ی طنزیم توسط یکی از بزرگترین طنزپردازان کشور , زنده یاد عمران صلاحی به کار گرفته میشد .

 

پ ن :

آیا وقت آن است که به سراغ فولدر شهرام شبپره برویم ؟؟؟؟؟



ما خواسته بودیم زمستان زودتر تمام شود , ما خیلی بیجا کرده بودیم .

شنبه 28 تیر 1393 ساعت 23:21



اگر عمری باقی بود و چرخ گردون مانع تبدیل شدن ما از یک پریشان ساده به انواع پریشانهای کبابی , تنوری , آبپز , بخارپز , سرخ شده و ... شد , به امید خدا می آییم و می نویسیم . فعلا داریم در مقابل پخته شدن مقاومت میکنیم .



دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 23:20



دسته ی لیوان محبوبم شکسته است . دوستش دارم . دلم به دور انداختنش راضی نمی شود . اما هر بار که میشویمش انگشتم به جای شکستگی میگیرد و خراش تازه ای درست کنار خراش قبلی نقش میبندد .

یاد برخی از آدمهای زندگی ام می افتم . دوستشان دارم اما هر بار خراشی بر روحم می اندازند درست مثل همان لیوان دسته شکسته .

انگشتم خوب میشود اما روحم ... !



از مرض هایی که داریم

یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 23:18



عارضیم به حضورتان که ما هم مثل اکثر بانوان ایرانی به مرض جابجایی مبتلا هستیم .

این مرض در میان خانم ها بسیار شایع بوده و از طریق وراثت به انسان منتقل میشود . البته این بیماری از مادر به دختر میرسد و طی تحقیقات انجام شده این مرض در مردان وجود ندارد . این بیماری به صورت مزمن در بیماران یافت شده و هر 2 یا 3 ماه یکبار عود میکند .

به هنگاه عود بیماری , بیمار وحشیانه به طرف اسباب منزل حمله کرده و سعی میکند کاری کند که هیچکدام از اسباب در جای اولیه خود نباشند . و به این ترتیب آنچه در شمال منزل است به جنوب و آنچه در جنوب است به شمال منتقل میشود . همین اعمال مجددا برای شرق و غرب منزل نیز اجرا میگردد . به طور کلی بیمار تا جای تمامی اسباب را عوض نکرده از پای نمی نشیند.

بیماری زمانی فروکش میکند که مبلها از اینور به آنور , میز ناهارخوری از آنور به اینور , تلویزیون از گوشه ای به گوشه ی دیگر انتقال یافته باشد .

اوضاع نابسامان اقتصادی , اوضاع نابسامان روحی و کلا هرگونه اوضاع نابسامانی در تشدید این بیماری نقش بسزایی ایفا میکند .

از مهمترین عوارض جانبی این بیماری میتوان به این مورد اشاره نمود که کمر بیمار دو شقه شده و بیمار سعی میکند با بالا انداختن یک عدد ژلوفن درد را تسکین دهد .


تذکر بسیار مهم :

همسران این بیماران باید به محض ورود به منزل از دکوراسیون جدید تعریف نموده , از بیمار به خاطر اینهمه زحمت تشکر نمایند . هرگونه بی تفاوتی و انداختن نگاه چپ اندر قیچی و یا انتقاد از وضعیت جدید , خطر جانی به دنبال خواهد داشت . زیرا بیمار سعی خواهد کرد که جای دست و پای همسرش را تغییر داده و یک چرخش 180 درجه ای در گردن ایشان به وجود آورد . 

تاکنون دانشمندان هیچ درمانی برای این مرض نیافته اند .



مجرم یا یک داستان کاملا واقعی

شنبه 21 تیر 1393 ساعت 23:11



محل وقوع جرم : یک پارک خیلی خیلی خلوت .

جرم : سالاد الویه .

وضعیت کنونی : آزاد به قید وثیقه .

 

پ ن : 

 

رضا مارمولک :بهشت که زورکی نمیشه آقای فضلی؛ اونقدر فشار میارید که از اونورِ جهنّم می زنه بیرون!

 

مارمولک ۱۳۸۳

 


یک ذهن پریشان لوس ننر

چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 23:15



 

سلام .

پست قبل , پست خیلی لوسی بود و منتشر کردنش هم کار یک آدم لوس و بیمزه بود .

می دانید در زندگی واقعی من کسی هستم که زیاد بود و نبودش به چشم نمی آید . زیاد اهل حرف زدن نیستم . بلد نیستم مجلس گردانی کنم . بلد نیستم خوب جوک تعریف کنم . بلد نیستم بیخودی از کسی تعریف کنم . با تلفن زیاد میانه ام خوب نیست . حداکثر زمان مکالمه ی تلفنی با مادرم 3 دقیقه است آن هم به ندرت . در تلفن زدن سهل انگارم .

چند نفر از دوستان وبلاگی ام برای تبریک عید زنگ زده بودند . میدانم که من هم باید به آنها زنگ بزنم و حال و احوالی از آنها بپرسم اما هنوز این کار را نکرده ام . چون خجالت  میکشم و نمی دانم که پشت تلفن چه باید بگویم . تنها کسانی که میتوانم با آنها مکالمات طولانی داشته باشم یالقیز و دومانلی و مریم بانو هستند . ولی حتی گاهی در زنگ زدن به آنها هم کوتاهی میکنم . عوضش هر قدر که بخواهید میتوانم بنویسم . دوست داشتم تلفن اختراع نشده بود و عصر , عصر نامه نگاری بود . حرفها و شوخی هایی که به صورت نوشتاری از من ببینید احتمالا به ندرت به صورت گفتاری بتوانید از من بشنوید .

گفتم که زیاد حرف نمیزنم . در مجالس بیشتر شنونده هستم تا گوینده . اوائل ازدواج همسر جان میگفت تو چرا خودت را برای خانواده ی من میگیری و حرف نمیزنی ! بعدها یاد گرفتم که در مقابل فامیل های همسر جان از وضعیت هوا و اوضاع زمین چیزهایی به هم ببافم و بگویم تا حمل بر بی ادبی نشود . بزرگترین تفاوت خانواده من و همسر جان در این بود که ما خانواده ی شفاهی ئی نبودیم و آنها بودند . بد جور هم بودند .

همه ی اینها را گفتم تا بگویم اگر در زندگی واقعی مرا میشناختید برایتان کمی مشکل بود که باور کنید این وبلاگ متعلق به من است .

وقتی پست قبل را منتشر میکردم ته یک چاه عمیق گیر افتاده بودم و فکر میکردم در دنیای مجازی هم زیاد بود و نبودم فرق نمیکند . فکر میکردم نویسنده این وبلاگ من ِ واقعی نیست. ولی امروز که فکر میکنم میبینم پریشان جزئی از وجودم است که نمی توانم انکارش کنم همان پریشانی که بلد نیست حرف بزند ولی می تواند بنویسد .

کامنتهای خصوصی و عمومی شما را خواندم و راستش را بخواهید گریه کردم . خیلی لوسم کرده بودید و نازم را کشیده بودید . برای کسی که در زندگی واقعی اش به اینجور چیزها عادت ندارد مثل آبی بود در میان بیابان سوزان .

در اینجا تخته نخواهد شد چون به هیچ وجه دلم نمی خواهد شما را از دست بدهم و  همینطور دلم نمی خواهد لقب پریشان را از دست بدهم . اینجا را خیلی دوست دارم . روزی که این وبلاگ را می ساختم فکر نمیکردم که اینقدر دلبسته اش شوم ولی شدم . یک ذهن پریشان هنوز هم هست و منت دار لطف شماست که هستید و اینقدر ماهید .



 

دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 23:13



نشسته ایم و چشم دوخته ایم به زاویه ی ایجاد شده توسط دیوار و سقف منزلمان .

توی قلبمان آتش روشن است و چشمانمان قل قل میکند و میجوشد . داریم به فلسفه وجودی این وبلاگ فکر میکنیم . اصلا چه فایده ای دارد داشتن اینچنین  جایی , وقتی بلد نیستیم حرف دلمان را بنویسیم . شاید بهتر باشد همین امروز و فردا , در اینجا تخته کنیم و برویم دنبال زندگی مان .



( تعداد کل: 14 )
   1       2    >>