پریشان ذهنی خانوادگی

دوشنبه 30 دی 1392 ساعت 01:03


آقا ما تا همین چند وقت پیش فکر می کردیم که در پریشان ذهنی یکه تاز اقوام و آشنایان بوده و کلا موجود اورجینالی هستیم برای خودمان و خیلی خاصیم و این حرفها ! 

ولی همین چند وقت پیش اتفاقی افتاد که ما به وجود پریشان ذهنان دیگری در بین فامیل مان پی بردیم و دریافتیم که این بیماری گاه به صورت پیدا و گاه به صورت نهان در بین دور و بری هایمان وجود دارد .

در ادامه مطلب شما با پریشان ذهن دیگری آشنا خواهید شد .


  
ادامه مطلب ...

فاجعه 2

یکشنبه 29 دی 1392 ساعت 01:01


 


میم شین جان هوار تومن پول  خرج آرایشگاه کرده و داده موهاشو رنگ کردن . بعد از شازده می پرسه :شازده ببین خوشگل شدم ؟؟؟

شازده هم جواب میده : جوونی هات خوشگل بودی . و به قاب عکس روی دیوار که متعلق به ۳۰ سال پیش هست استناد میکنه!



اخبار

دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 00:59


با سلام و درود خدمت تمامی بینندگان و شنوندگان عزیز

با اخبار نیمروزی در خدمتتان هستیم .

با ورود پسردایی گرام به منزل مامان بزرگ جانمان موج عظیمی از سوراخ شدگی در منزل مامان بزرگ جانمان به وقوع پیوست .

طی این موج عظیم قسمتی از موکت جلوی اجاق گاز ٬ قسمت هایی از فرش ٬ تیشرت از آب گذشته ی پسردایی جانمان و کف پای مامان بزرگ جانمان سوراخ شد .

به گفته ی شاهدان حاضر در صحنه ی حادثه ٬ این سوراخها توسط ذغالهایی به وجود آمد که عناصر ذکور خانواده دست در دست هم نهاده آنها را روی اجاق گاز مشتعل نموده و خواسته بودند با آنها قلیانی چاق نمایند .

کارشناسان ما اعتقاد دارند که به احتمال بسیار زیاد عناصر ذکور خانواده قبل از چاق نمودن قلیان با ذغالها یک قل دو قل بازی کرده و سپس آنها را جهت قلیان به کار برده اند .

طی این مراسم مفرح یک عدد کاسه چینی هم ترکید که از جزئیات امور این ترکیدگی اطلاعاتی در دست نمی باشد .

 

با سپاس از همراهی شما

اوقات خوشی را برایتان آرزومندیم .



پسردایی مان آمد

پنج‌شنبه 19 دی 1392 ساعت 00:58


آن باقلوا ٬ آن نقل و نبات و حلوا ٬ آن برپا کننده ی فتنه و بلوا ٬ آن فاقد گوش شنوا ٬ آن زیر و رو نمودن اعصاب را توانا ٬ آمد و با قدومش شهرمان را گلشن و چشمانمان را روشن نمود .



 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

سه‌شنبه 17 دی 1392 ساعت 00:54


آقا این چه وضعی ست ! این چه بساطی ست که داریم ما !

زندگی مان خیلی خسته کننده شده است ٬هر طرف را که نگاه میکنیم پول میبینیم .

این ور پول ٬ آن ور پول ٬ زمین پول ٬ هوا پول . مایه داری هم دردسری شده برایمان . ملت گوشه ی خانه شان گلدان می گذارند آنوقت ما یک پارو گذاشته ایم گوشه ی خانه مان و از صبح تا شب خانه را پارو میکنیم ولی مگر تمام میشود . رفته ایم به میوه فروش محله مان هم سپرده ایم که گونی های خالی شده ی سیب زمینی و پیاز را دور نیندازد ٬ بدهد به ما تا پولهای پارو شده مان را بریزیم تویش و ببریم بگذاریم توی انباری تا بعدا سر فرصت ببینیم که چه خاکی باید به سرمان بریزیم .

باور بفرمایید روزانه آنقدر پول خرج میکنیم که دیگر نایی برایمان باقی نمی ماند .

خسته شده ایم از بس هر ۶ ماه یکبار دکوراسیون منزلمان را مطابق مد و رنگ سال تغییر داده ایم . خسته شده ایم از بس سالی یکبار کابینت هایمان را داده ایم برایمان کنده اند و جایش رنگ دیگری نصب کرده اند . خسته شده ایم از بس هی کاغذ دیواری های در و دیوارمان را عوض کرده ایم .

همه ی این کارها را کرده ایم تا کمی از میزان این پولهای انباشته را کم کنیم ولی نشده آقا نشده .

دلمان لک زده که بتوانیم صبح ها در هوای پر سوز شهرمان دست شازده را بگیریم و لرزان لرزان ایشان را به مهدکودک برسانیم و ظهر ها هم لرزان لرزان برویم برگردانیم شان . اما مگر میشود ! آنوقت ملت نمی گویند که آن ماشین های خیلی مدل بالا را برای چه خریده ایم ؟؟؟ تازه یک ماشین خیلی مدل بالا هم برای شازده خریده ایم و با زنجیر بسته ایم به لوله های آب داخل گاراژ که یک وقت کسی هوس نکند که تکانش بدهد . داده ایم یک چادر زربافت هم برایش بافیده اند که بندازیم رویش مبادا خش بردارد .

 

به نظر ما اصلا فایده ندارد که آدم بتواند هر وقت اراده کرد چیزی را بخرد . انسان باید برای دست یافتن به خواسته هایش به آب و آتش بزند و حسابی جزغاله شود . رفاه مطلق اصلا حال نمی دهد . خود ما را ببینید از بس رفاه مطلق داشته ایم داریم کم کم به پوچی مطلق می رسیم . اصلا پولداری سر تا پا دردسر است .

همین دیروز رئیس بانک مرکزی را در صف نانوایی دیدیم . البته ما خودمان هیچوقت برای خرید نان از خانه خارج نمی شویم ٬این کار را کارکنان منزلمان انجام میدهد اما کارکنانمان را برای تعطیلات کریسمس به مدت یک ماه فرستاده ایم آنور آب تا کمی دلشان باز شود و تغییر روحیه ای داشته باشند طفلکی ها .

بله داشتیم میگفتیم که رئیس بانک مرکزی را دیدیم . البته ایشان هم هیچوقت خودشان برای خرید نان نمی آیند ولی گویا دیروز مسئول نان منزل ایشان در مرخصی بودند زیرا همسر پا به ماه شان در بیمارستان مشغول فارغ شدن بودند و اینگونه بود که ما ایشان را در صف نانوایی مشاهده نمودیم که کاش مشاهده نمی نمودیم .

آقا ایشان همین که ما را دیدند آویزان ما شدند که خانم یک ذهن پریشان شما را جان هر کسی که دوست دارید بیایید حسابتان را خالی کنید ٬ بانک ما دیگر برای نگهداری وجوه شما جا ندارد تازگی ها هم ۲ تا گاو صندوق جدید خریده ایم ولی باز هم برای سرمایه های شما کفایت نمی کند خواهش میکنیم چاره ای بیندیشید . حالا از دیروز داریم فکر میکنیم که چه گلی به سرمان بگیریم !

اصلاً به ما چه که گاو صندوق های بانک مرکزی کوچک است ؟ عجب گیری کرده ایم ها ! مسئولین رسیدگی کنند دیگر !



 

دوشنبه 16 دی 1392 ساعت 00:53



قصد داریم تا دقایقی دیگر به سمت کمد لباسها حرکت کنیم . آقا هر بدی و خوبی دیدید حلال کنید .

در صورت بروز هرگونه حادثه ٬ اگر جسدمان متلاشی نشده و قابل بهره برداری بود ٬ میتوانید اعضای به درد بخورمان را بدهید به ملت که پیوند بزنند به خودشان . فقط قلبمان را به کسی ندهید زخم و جراحت زیاد دارد تازه نازک هم هست و در این زمانه به درد کسی نمی خورد .


بعداً نوشت :

واقعا از کمد لباس می ترسید ؟؟؟؟؟ خجالت بکشید !

 


ژانر وحشت

یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 00:49


اگر یادتان باشد قبلا عرض کرده بودیم که دایی جانمان وقتی فینگیل بچه ای بیش نبودیم ما را با فیلم هندی آشنا نمود . در همین راستا عرض شود به حضورتان که دایی جانمان ما را با بخش دیگری از سینما نیز آشنا نمودند . این بخش از سینما توسط فیلم جن گیر به ما معرفی شد .

آن روزی که ما این فیلم را مشاهده نمودیم تا شبش صحنه ی چرخیدن ۳۶۰ درجه ای کله ی دخترک مدام جلوی چشممان بود و از شب تا صبح هم از توی حیاط خانه مان صدای پا می شنیدم . یکبار هم خیلی اتفاقی صحنه ای از فیلم درخشش از مرحوم شادروان استنلی کوبریک مشاهده نمودیم و هنوز که هنوز است صحنه ی ریختن خون از در و دیوار توی مغز ما وول میخورد .

اینبار که خانه ی خاله جانمان بودیم باز هم بساط فیلم بینی برپا بود .

آقا ما هرقدر به بر و بچز گفتیم که بیایید یک فیلم هندی ببینیم تا روح و روانمان تازه شود هیچ کس قبول نکرد و با اکثریت آرا قرار شد فیلمی در ژانر وحشت پخش شده و مورد نقد و بررسی قرار گیرد .

از آنجایی که ما به روحیات خودمان واقفیم برای خودمان بالشی در ابعاد ۵۰در۳۰تهیه نمودیم تا بتوانیم توسط آن کل تلویزیون را پوشش دهیم به طوریکه فقط زیرنویس فیلم قابل مشاهده باشد .

آقا ما یک ربعی بالش به اضافه ی زیرنویس را تماشا نمودیم و بعد حوصله مان سر رفت و جسارتمان به جوش آمد و بالش را کمی کنار کشیدیم و خواستیم سر و گوشی آب داده باشیم که رسیدیم به قسمتی از فیلم که قرار بود مادر داخل فیلم چشمانش را ببندد و دختر کوچولوی خوشگلش برود و قایم شود و ۳ بار کف بزند تا مادرش بتواند به وسیله ی صدا او را بیابد .

صدای اولین دست زدن که آمد مادر فیلم ما خودش را به طبقه بالا رساند ٬ با دومین صدای دست ٬ داخل اتاق دخترش شد و همینطور وسط اتاق ایستاده و منتظر بود که صدای دست سوم را بشنود که ناگهان در کمد لباس داخل اتاق باز شد و یک جفت دست از آن بیرون آمد و ... آقا مو بر اندام ما راست شد و فشار خونمان سقوط نمود نمودنییییی .

آقا همه ی اینها را گفتیم که بگوییم از روز جمعه که از سفر بازگشته ایم ساک لباس هایمان همانطور گوشه ی اتاق مانده است زیرا ما جرات نمی کنیم حتی از ۱ متری کمد لباسهایمان رد شویم .

کجاست یاری کننده ای که ما را یاری کند ؟


پ ن :

۱ - آن دست های بیرون آمده از داخل کمد متعلق به دختر کوچولوی خوشگل نبودند ٬ اگر بودند که ما اینهمه دردسر نداشتیم 

۲ - پسردایی مذکور در حین تماشای فیلم بارها با دیده ی حقارت به ما نگریسته و آخر سر نتوانستند زبان مبارکشان را نگه دارند و فرمودند که بهتر بود ما به جای فیلم دیدن میرفتیم و کنار مامان جانمان می خوابیدیم .

۳ - بدینوسیله از بالش گل گلی خاله جانمان کمال تشکر را داریم زیرا مانع از این شد که خاطرات بیشتری از این فیلم به یادگار داشته باشیم .

۴ - فیلم ایـــــــــــن بود .

 


( تعداد کل: 12 )
   1       2    >>