عیدونه

شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 23:18



خدمت همه ی رفقا سلام عرض میکنم . در حالت کلی من زیاد نوشتنم خوب نیست چه برسه به اینکه بخوام جدی 

بنویسم پس هر گونه کمی و کاستی رو به بزرگی خودتون ببخشید و به گیرنده های خودتون دست نزنین چون اشکال از فرستنده س .

اول از همه میخوام از تک تک تون تشکر کنم که وقت گذاشتین و به اینجا سر زدین و هذیان گونه های منو تحمل کردین . بعضی وقتا با من غصه خوردین و بعضی وقتا با من خندیدین . بعضی هاتون خاموش اومدین و خوندین و بعضی هاتون 

همیشه با کامنت هاتون دلگرمم کردین .بعضی هاتون هم یه بار اومدین و دیگه برنگشتین  . همه تون برام عزیزین . 

البته کسایی که کامنت میذارن در اولویت هستن ( آیکون تبعیض). 

بیشتر از ۸۰ درصد مطالب اینجا از روی شوخی نوشته شده و اگه این مطالب یه وقت باعث شده باشه که کسی ناراحت 

و دلگیر بشه همینجا ازش عذرخواهی میکنم بدونید که هیچوقت هیچ عمدی در کار نبوده و نخواهد بود .

راستی اینم بگم که بنده در زندگی واقعی مردستیز نیستم بازم میگم مطالب شوخی هستش و به هرحال منم آدمم و 

مثل همه ی آدمای دیگه بعضی وقتا قاطی میکنم و اینجا زورم به آقایون میرسه  . از همه ی آقایون محترمی که به 

اینجا سر میزنن هم خیلی خیلی ممنونم .

سال ۹۱ برای من سال خوبی نبود فروردین ۹۱ من پدرم رو از دست دادم و از لحاظ روحی خیلی درب و داغون بودم  . 

میدونم که امسال برای خیلیا سال خوبی نبود و اوضاع خیلی قمر در عقرب بود و مردم زیر فشار کمرشون خم شد .

از خدا میخوام که سال ۹۲ برای همه ی دوستانم و همه ی مردم سرزمینم سال خوبی باشه . سالی پر از سلامتی و 

شادی و سربلندی.

تایید کامنتها میمونه برای وقتی که برگشتم . همه تون رو به خدا می سپارم .

روز و روزگارتون خوش .

 



 

خونه ی باهار

دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت 23:16




کمک کنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره 

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره 

بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره 

به ما که خسته ایم بگه خونه ی باهار کدوم وره ؟ 



تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده 

برگ درخت باغمون زباله سپور شده 

مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده 

کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره 

به ما که خسته ایم بگه خونه ی باهار کدوم وره ؟ 



کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن 

سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن 

آخر خط که میرسیم خطو درازش می کنن 

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره 

به ما که خسته ایم بگو خونه ی باهار کدوم وره ؟ 


 

زنده یاد عمران صلاحی



خانم نسیم بهاری

پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 23:13


 

خدمتتان عرض کنیم که صبح راهی دیار علم و دانش گشتیم تا مقادیری بر میزان دانش خود بیفزاییم . رسیدیم و یکجا 

برای خودمان و یکجا سمت چپمان برای دوستمان زنبیل گذاشتیم.

سمت راست ما خالی مانده بود چند دقیقه بعدی دختر خانمی از راه رسید . ایشان بسیار شیک و پیک بودند یک کت 

کرم رنگ با دگمه های طلایی روی مانتویشان پوشیده بودند و یک کیف کرم رنگ با سگک طلایی هم بر دوش داشتند . 

تازه چکمه هایشان را هم روی شلوارشان کشیده بودند .

این خانم آمدند و جای خالی سمت راست ما را دیدند و کنار دست ما نزول اجلال فرمودند.

استاد آمد و درس شروع شد . این خانم اولش یک آه جگرسوز از اعماق قلبشان کشیدند و آنوقت بود که یک نسیم 

روح پرور از سمت دهانشان در هوا پخش شد و ما به این شکل درآمدیم 

یعنی این نسیم آنقدر خوشبو بود که حتی ما که انسانی بسیار سازگار با محیط هستیم و در هر شرایطی سعی میکنیم خودمان را با سیستم وفق دهیم ٬ دلمان میخواست بلند شویم و فرار کنیم .

تازه عمق فاجعه در آنجا بود که خانم نسیم بهاری میخواست خودی نشان دهد و هربار که استاد محترم سوالی میپرسید ایشان نقطه نظرات هوشمندانه ی خود را همراه با مقادیری نسیم بهاری ول میکرد توی صورت ما .

تازه ایشان کتاب هم نیاورده بودند و سعی میکردند خودشان را بچسبانند به ما و از کتاب ما بهره مند شوند .

خدایمان شاهد است که این یکساعت و نیم کلاس برای ما به اندازه یکسال و نیم طول کشید و وقتی استاد ختم جلسه 

را اعلام نمود ما همانند پرنده ای بودیم که از قفس آزاد شده باشیم . آنچنان خودمان را به سمت خروجی شلیک کردیم 

که دوستمان مات و مبهوت مانده بود .

پیشنهاداتی برای خانم نسیم بهاری :

۱ - خواهر من مسواک بزنید .

۲ - اگر وقت و بودجه داشتید یک سری به دندانپزشک بزنید.

۳ - اگر دوست ندارید مسواک بزنید و پول دندانپزشک هم ندارید لطفا آدامس بخرید و بگذارید گوشه ی دهانتان باشد.

۴ - آدامس تان ترجیحا اوکالیپتوس باشد آدامس نعنایی برای شما افاقه نمیکند .

۵ - همیشه یک ماسک در کیف داشته باشید ملت چه گناهی کرده اند که هی باید نسیم بهاری شما را استنشاق کنند.

۶ - در مکانهای عمومی جایی را برای نشستن انتخاب کنید که دور تا دورش به اندازه یک صندلی خالی باشد .

۷ - و مهمتر از همه اینکه از این به بعد فقط حق دارید که در شعاع ۳ متری ما باشید اگر یک قدم نزدیکتر بیایید میزنیم 

دخلتان را می آوریم گفته باشیم .


پ ن :

دوستان باور بفرمایید ما وسواسی و یا خیلی حساس نیستیم ایشان فاجعه ای بودند برای خودشان .



 

انسانم آرزوست

پنج‌شنبه 3 اسفند 1391 ساعت 23:07


شب ۲۱ آذر در ف*یس بوک به مناسبت زادروز شاملو یک شب شعر مجازی ترتیب داده شد . در آن جمع با دخترکی 

آشنا شدم که به نظر میرسید اهل کتاب و مطالعه است و در نظراتی که میگذاشت نیمچه طنزی دیده میشد .

ازش خوشم آمده بود ادش کردم او هم قبول کرد

امروز وقتی داشتم اکانتم را چک میکردم دیدم پیامی آمد باز کردم و دیدم که از همان دخترک است . نوشته : 

"می شناسیم همدیگه رو؟"

برایش توضیح دادم که چه شد که خواستم که در لیست دوستانم باشد

دخترک گفت من شما را نمیشناسم میشه بیشتر توضیح بدید ؟

تا اینجای کار یک مکالمه خیلی محترمانه داشتیم

گفتم :چی بگم ؟اسمم که هست عکسم هم هست متاهل هستم و ساکن تبریز .

از اینجا به بعد لحن دخترک عوض شد از گفتارش استهزا میبارید .

گفت : اکانتت فیک (جعلی) است

گفتم : چرا اینطور فکر میکنی ؟ اصراری ندارم چیزی را ثابت کنم اما عکسهای پسرم هم هست میتوانی ببینی

بعد از چند ثانیه گفت : خب که چی پروفایلت پر از عکس بچه هست

میخواستم بگویم دخترک الاغ کسی که بچه دار میشود عشق اولش بچه اش است نه پاستیلهای رنگارنگی که 

میخورد .

از عکسهای بابا برایش فرستادم از عکس سنگ قبرش که در صفحه ام گذاشته بودم.

گفتم فقط خواستم بفهمی که این اکانت فیک نیست . اگر بخواهی آنفرند میکنمت مشکلی نیست

کمی چرت و پرت بهم بافت تا ثابت کند که گفته اش درست است

جوابش را ندادم فقط نوشتم موفق باشی

داشتم صفحه ی پیام را میبستم که دیدم نوشت : فعلا که تو موفق تری با اکانت های زنجیره ای فیک ات .

پشت کامپیوتر خشکم زده بود . اصلا درک نمیکردم هنوز هم چیزی سر در نیاورده ام

نمیدانم با خودم مشکل داشت یا با شهرم . هرچه بود پر بود از عقده و نفرت . حس انزجاری بود که پاشیده میشد 

روی صورتم.

 

دلم برای سرزمینم میسوزد . جوانان امروز این مرز و بوم پر اند از حس خشونت و حقارت .

دلم میسوزد ......

دلم میسوزد ...