مادر شوهر جانمان

یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت 22:54


مادر شوهر جانمان به ما گفت : ای وای شما که عید نیستی پس چه کسی چایی بگیرد پذیرایی کند ؟؟؟!!!

ما :  


مادر شوهر جانمان گفت : بیایید با هم خانه ی برادر شوهر جان را تمیز کنیم البته مقصود دور هم بودن است و بس

ما :  


مادر شوهر جانمان به همسر جانمان گفت : این بلوز یقه اسکی که میپوشید بسیار زیبا است اگر نخواستید بدهید ما بپوشیم

ما :  


مادر شوهر جانمان گفت : این رومیزی ها که بافته اید بسیار زیبا میباشد برای ما هم ببافید

ما :  


مادر شوهر جانمان گفت : اگر از قبل دعوت کرده بودید برای شام میماندیم اما چون حالا میگویید دیگر نمیشود که برای 

شام بمانیم

ما :  


مادر شوهر جانمان خیلی چیزهای دیگر هم گفت ولی حالا یادمان نیست .


پ ن :

۱ - باور بفرمایید در تعطیلات نوروز ما به اندازه ی یکسال در خانه مادر شوهر جانمان کار میکنیم بسیار خوشحالیم که 

امسال فلنگ را خواهیم بست . 

۲ - برادر شوهر جانمان همسر اختیار نکرده اند ولی تازگی ها یک آپارتمان خریده اند

۳ - آن بلوز یقه اسکی را خودمان برای همسر جان خریده ایم خب اگر نپوشند مگر ما اینطوری هستیم که نتوانیم بپوشیم خودمان میپوشیمش .

۴ - بافتن آن رومیزی ها برای یک ذهن پریشانی همچون ما چند ماه طول کشیده آخر هم با مشقت فراوان تمامش کردیم .

۵ - کوکو سبزی شام بسیار خوشمزه بود

۶ - فکر میکنید ما در جواب فرمایشات بالا به مادرشوهر جانمان چه گفتیم ؟؟؟؟ هیچی !!!  

۷ - ما فقط بلدیم در وبلاگمان بلبل زبانی کنیم  در زندگی واقعی فقط نگاه میکنیم آن هم خیلی حرفه ای !!

۸ - آیکون یک عدد بلبل برای بند فوق

۹ - اگر دیدید دیگر خبری از ما نشد بدانید که اینجا توسط عوامل نفوذی کشف و ضبط شده است لطفا یک فاتحه برای 

شادی روحمان بخوانید .



سمنو

چهارشنبه 25 بهمن 1391 ساعت 22:52


نمیدانم ترانه ی سمنو را که بر و بچه های یکی از شبکه ها آنرا برای نوروز امسال بازخوانی کرده اند شنیده اید یا نه !

میتوان گوش داد و شاد شد اما ...

مرا یاد ۴ ام فروردین می اندازد همان روزی که با خواهرم رفتیم تا برای بابا که لب به چیزی نمیزد سمنو بگیریم

با خودمان میگفتیم چون سمنو خیلی دوست دارد شاید بخورد

همانروزی که فقط ۲ ساعت از خریدن سمنو نگذشته بود که بابا رفت بی آنکه لب به سمنو زده باشد

من این اهنگ را گوش دادم و گریه کردم



چهارشنبه 25 بهمن 1391 ساعت 22:48


خدمت رفقای گل و گلابمان عرض کنیم که دیروز در حال نیمچه خانه تکانی بودیم البته خانه را نمی تکاندیم داشتیم 

کمد لباسها را می تکاندیم و دور ریختنی ها را دور میریختیم .

ما از ایام خیلی قدیم حدود ناصرالدین شاه یک پالتو داشتیم که خیلی با ایشان احساس راحتی مینمودیم و در چه 

روزهایی که ما یار و یاور همدیگر بودیم و چه درد و دل ها که با هم نکرده بودیم  و کلا خیلی با هم کلوز فرند بودیم ولی 

طفلک بیچاره این اواخر زوارش حسابی در رفته بود در رفتنییییییی .

خــلاصــه پــالتو جانمان را نشاندیم روبه رویمان و گفتیم که ای یار پسندیده انگار که تاریخ انقضای شما هم فرا رسیده 

است به نظر شما ما چکار کنیم ؟

پالتو جان فرمودند  ما که در سرماهای سوزناک تنتان را گرم نمودیم و نگذاشتیم که هیچ بادی شما را بلرزاند حالا بگذاریم برویم؟؟؟

گفتیم آخر شما هم به ما حق بدهید ما دیگر خجالت میکشیم شما را بپوشیم تازه اطرافیانمان هم تهدیدمان کرده اند

پالتو جان گفتند حالا که تصمیمت را گرفته ای و میخواهی که ما را از سرت باز کنی لااقل صبر کن زمستان تمام شود و 

بعد ما را دور بینداز .

ما از پنجره نگاهی به بیرون انداختیم و گفتیم هوا که هزار ماشالله بهاری است و باران میبارد و کلا بهار در زمستان شده است همه جوره !!!!!

خلاصه از ما اصرار بود و از ایشان انکار . بالاخره ما پیروز شدیم و ایشان را گلوله کرده و در نایلونی چپاندیم و به دست 

سطل زباله سپردیم .

البته قبلش حسابی خداحافظی نمودیم و ایشان پیشانی ما را بوسیدند و ما گونه ی ایشان را و با چشمانی تر از هم 

جدا شدیم .

شب که شد از زور خستگی بیهوش گشتیم . صبح که از خواب بیدار شدیم به نظرتان از پنجره چه دیدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برف زیبایی همه جا را پوشانده بود 

و ما خیلی بی خود و بی جهت یاد این شعر افتادیم چرا ؟؟ نمیدانیم!!!

به جوش آمده خون درون رگ گیاه

بهاران خجسته باد!!


پ ن :

ندارد



رابطه

یکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت 22:47



اصولا در ذات همایونی ما بین مقدار کاری که بر سر ما میریزد و حوصله

 ای که موجود میباشد رابطه معکوس وجود دارد

و حالا ما

حوصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله نداریم

حوصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله نداریم

حوصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله نداریم

حوصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله نداریم

حوصــــــــــــــــــــــــــــــله نداریم

حوصـــــــــــــــــــــله نداریم

حوصــــــــــله نداریم

حوصـــله نداریم

مطلوبست محاسبه میزان کاری که بر سر ما ریخته است .



 

تورم جان پیس گونه قالاسان ایشاللاه

پنج‌شنبه 12 بهمن 1391 ساعت 22:41



با شروع فصل امتحانات ٬ شور و شوق های فراوانی در دل آدم وول میخورند . دوست دارید هر کاری بکنید غیر از 

درس خواندن . دوست دارید فیلم ببینید ٬ موسیقی گوش دهید ٬کتاب بخوانید ٬ هنرهای آشپزی را متبلور نمایید ٬ 

با دوستان باشید ٬ از صبح تا شب در اینترنت با اهالی وبلاگ نویس گپ بزنید ٬ خانه تکانی کنید ٬دکوراسیون خانه 

را عوض کنید ٬ پیاده روی کنید ٬ هر ۱۰ دقیقه یکبار فی *س بوق چک کنید ٬ بازار نوردی کنید ٬ مهمانی بدهید  ،

مهمانی بروید ٬ و کلی مسائل دیگر ...

۴ روز است که امتحانهای ما تمام شده و نشان به همان نشان که ما از همانروز هیچ کار مفیدی انجام نداده بودیم

که هیچ ٬ حتی کار غیر مفیدی هم انجام نداده بودیم یا چسبیده بودیم به مبل و کانالهای تـلـویـزیـون را بـالا پـایـیـن 

میکردیم  یا چسبیده بودیم به تخت ٬ لامصب چسبش هم از این قطره ای های بسیار قوی بود و هیچ جوری کنده 

نمیشد .

خلاصه امروز در طی یک عملیات کاملا انتحاری خودمان را کندیم و با خانواده راهی پاساژ گردی شدیم و در دلمان 

گفتیم که خوب شد لااقل اجناس مورد نیازمان را هم تهیه میکنیم .

عرضم به حضورتان که ما خیلی وقت بود قرار بود یک بارانی بخریم ولی به دلایلی هی پشت گوش می انداختیم 

امروز در حال گشت و گذار بودیم که یکی از این بارانی ها از پشت یک ویترین به ما ابراز لطف نموده و هی چشمک 

میزد . ما هم با توکل بر خدا و استعانت از ائمه ٬ وارد مغازه شدیم تا قیمتی بپرسیم و خدا را چه دیدی شاید خریدی 

هم بکنیم . رفتیم و دستی به سر و گوش بارانی مذکور کشیدیم و دیدیم که بارانی نیست ولی مانتو هم نیست یک 

چــیزی بین این حدود است ولی خب بدجوری چشم ما را گرفته بود . بعد عزممان را جزم کـردیـم کــه اتـیـکت قـیـمـت 

را برگردانیم و قیمتش را مشاهده کنیم . رویش نوشته بود ۲۰۰ هزار تومان .

ما خیلی خنده مان گرفت چون دیدیم وقتی حساب حقوق دو شیفته ی همسر جانمان را بکنیم بعد از کم کردن اقساط 

ریز و درشت میتوان با بقیه پول دو و نیم تا بارانی خرید البته به شرطی که یک ماه کامل چیزی نخوریم و نیاشامیم و 

پیاده طی طریق کنیم و چراغها و سیستم گرمایی را خاموش نماییم و البته پسر جانمان را یک ماه تحویل بهزیستی 

بدهیم تا از ایشان مراقبت کنند .

ما همانجا از بارانی مذکور خداحافظی نمودیم و گفتیم که عزیزم قسمت نبود ما با هم باشیم امیدواریم خوشبخت 

شوید و از مغازه خارج شدیم در حالیکه بارانی جان پشت سر ما های های گریه میکرد .

از فردا هم قصدداریم دوباره بچسبیم به مبل و تختمان چون خیلی با صرفه تر است و تازه شکست عاطفی هم پیش 

نمی آید .


"به راستی که دنیا به چه دردی میخورد اگر نتوانی خرید کنی"

از فرمایشات گهر بار یک ذهن پریشان



 

آرزو

سه‌شنبه 10 بهمن 1391 ساعت 22:40


دلم یه چیزی میخواد از جنس تازگی

که بوی نو بودن بده

دلم یه اتفاق میخواد

یه اتفاق مبارک , یه طلوع , یه هوای تازه

شاید کمی هیجان , کمی پرواز

رها شدن از قالب تکرار مکررات

یه نفس عمیق همراه با عطر یاس

یه شاخه مریم یا شب بو

یه دل از جنس شیشه

یه نگاه نافذ

شاید هم کمی آرامش

یه بغل آفتاب و یه دنیا مهتاب

خیس شدن زیر بارون بهاری 

و

شور و شیدایی و شیدایی و شیدایی


پ ن :

1 - ما دیوانه شده ایم ؟؟؟؟؟؟

2 - ما دیوانه نشده ایم ؟؟؟؟؟؟



دو راهی

شنبه 7 بهمن 1391 ساعت 22:25


فیلمی دارد پخش میشود با بازی مرحوم گرگوری پک . ما مانده ایم بر سر دو راهی که امتحان فردا را انتخاب کنیم یا 

گرگوری جان را  (ایشان یکی دیگر از عشقهای افلاطونی ما هستند) . 

انتخاب خیلی سخت است خیلیییییی سخت .



( تعداد کل: 9 )
   1       2    >>