در جستجوی کار

شنبه 25 آذر 1391 ساعت 09:20



با معرفی یکی از آشنایان رفتیم تا برای تقاضای کار در شرکتی فرم پر کنیم جناب آشنا به ما گفته بودند پیش خانم ع 

برویم ما رفتیم و دیدیم این خانم تشریف ندارند ما را به آقای ر ارجاع دادند .

بعد از پر کردن فرم مذکور ٬ آقای ر طوریکه انگار بنده از مریخ آمده ام پرسیدند :پس سابقه شغلی ندارید ؟؟ما هم گفتیم که خیر. بعد توی دلمان تفکر نمودیم که ما وقتی سابقه به دست میاوریم که کار کنیم و از طرفی وقتی کار بدست میاوریم 

که سابقه داشته باشیم خب در این چرخه ی لعنتی  باید یه نقطه شروعی وجود داشته باشد.

آقای ر چند سوال از ما پرسیدند که ما همه را به جز دو تا درست جواب دادیم آندو تا را هم گفتیم که نمیدانیم بعد جناب ر فرمودند کار ما در اینجا به آن دوتا سوال که شما جواب ندادید خیلی بستگی دارد و وقتی ما گفتیم که ما زود یادمیگیریم ایشان فرمودند که ما وقت نداریم که اینجا برای شما دوره ی آموزشی برگزار کنیم .

در این لحظه ما بسیار دوست داشتیم که جفت پا در صورت جناب ر برویم ولی خب اینکار را نکردیم و با خودمان گفتیم 

ممکن است روزنه ی امیدی وجود داشته باشد و بعد که جناب ر به ما فرمودند که کلا شانس ما برای گرفتن این شغل 

کم میباشد اینبار هم نتوانستیم از تکنیک جفت پا استفاده نماییم زیرا دیگر رمقی برایمان باقی نمانده بود و ما انچنان 

وا رفته بودیم که توان پلک زدن نداشتیم چه رسد به حرکات رزمی .

ما بدینوسیله مراتب قدردانی خود را از باد سوزناک شهرمان اعلام میداریم زیرا هر وقت به صورتمان بخورد باعث میشود 

که آب در چشمان ما جمع شده و سرازیر گردد و ما امروز بعد از خارج شدن از ساختمان مربوطه توانستیم در معیت این باد سوزناک قطره اشکی هم بفشانیم طوری که کسی هم شک نکند.   

بعد از رسیدن به منزل اول به پرخوری عصبی روی آوردیم بعد هم نشستیم و به حال خودمان و سرزمینمان گریستیم .

خسته شده ایم از بس نقش آدم قوی را بازی کرده ایم دیگر تاب و توانش را نداریم . آی ی ی ی  ایها الناس ما اصلا قوی نیستیم باور کنیدددددد.


پ ن :

بابای خدا بیامرزم همیشه میگفت که خیلی  مسخره اس که آدم بازنشسته ی اداره کار و امور اجتماعی باشه ٬ اونوقت 

نتونه برای دختر خودش کار پیدا کنه !



 

دردا و دریغا

دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 09:19


قلبم آتش میگیرد وقتی فکر میکنم ممکن بود من جای مادری باشم که بدن سوخته ی فرزندش را از مدرسه تحویل میگیرد.

خدایا ٬ برای سرزمینم مردان لایق و برای مادران سرزمینم صبر آرزو میکنم .

خدایا ٬ نگهدار کودکان سرزمینم باش .



هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 09:17


 

به تعدادی خانم و آقا ترجیحا دارای قلبی پاک و روابط عمومی قوی با حضرت باری تعالی جهت انجام امور دعایی برای اینجانب نیازمندیم.

واجدین شرایط میتوانند از همانجا که نشسته اند نیت نموده و دست به کار شوند .

قربان همگی تان .



اندر احوالات یک روان پریش

دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 09:16


بیماری جدید این روزهای ما از این قرار است :

خوابمان می آید اما دلمان نمی خواهد بخوابیم و عملاً تا ۳ بامداد بیداریم .

از دوستان عاجزانه خواهشمندیم اگر طبیب حاذقی سراغ دارند نشانی اش را به ما بدهند تا در راستای درمان 

روان پریشی هایمان به ایشان مراجعه نماییم .

با سپاس فراوان .



پسرمان عاشق شده !!

سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 09:12



رفته بودیم تا شازده پسرمان را از مهد کودکشان به خانه برگردانیم که  دیدیم حضرت همایونی دل و دماغ آنچنانی 

ندارند . وقتی جویای احوالاتشان شدیم فرمودند که از فردا دیگر به مهد کودکشان نخواهند رفت.

ماوقع را که پرسیدیم فرمودند که آیلین بانویی که در کلاسشان تشریف دارند موجود دمدمی مزاجی هستند و هی یک سـاعـت بـا شـازده پـسـر مـا دوسـت هستند و یک ساعت دیگر در قهر به سر میبرند و از این بابت رنج عظیمی به جان 

والاحضرت افتاده ٬ چنانکه افتد و دانی !

بهشان پیشنهاد دادیم که بروند و با پسرهای کلاس دوست بشوند و بازی کنند ولی ایشان فرمودند که میخواهند دوست 

دختر داشته باشند(یعنی کور شویم اگر کلمه ای را پس و پیش گفته باشیم ).

اینبار من باب مشاوره گفتیم که خب مگر در کلاستان دختر دیگری نیست بروید و با ایشان دوست شوید اماااااااااااااا 

پسرمان فرمودند که یک زهرا بانویی هم در کلاسشان هست ولی از آنجایی که صورتشان قشنگ نیست دوست ندارند 

که با او نشست و برخاست داشته باشند .

قیافه ی ما ابتدا به این صورت درآمد  و بعد نیشمان تا بنا گوشمان باز شد و هرچه سعی در جمع و جور کردن نیش 

مبارک کوشش کردیم زهی خیال باطل .


پ ن :

۱- ما آیلین بانو را دیده ایم و به پسرمان حق میدهیم!

۲- برای خودمان متاسفیم پسرمان چشم چران شد و از دست رفت !

۳- به قول یکی از دوستان ما تا سالها گمان مینمودیم که بچه ها از بقالی سر کوچه تهیه میشوند چقدر خنگ بودیم ما !

۴- بچه های این دوره زمانه ترسناکند ما بسیار میترسیم ! 



؟؟؟؟؟!!!!!!!

دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 09:11



منت خدای را عز و جل که عاشورا و تاسوعا را آفرید تا ما بفهمیم که داشتن ماشین آنچنانی و سر و وضع خوب دلیل بر سیری افراد نیست .

ما در اینروزها آدمهایی دیدیم که فکر میکردیم به حمدلله وضعشان خوب است اما ما اشتباه میکردیم چون این بندگان خدا صبح زود باک ماشینشان را پر از بنزین مینمودند و یا علی مدد تا ظهر دنبال یه لقمه نان بودند لابد گرسنه شان بوده دیگر ٬ اما نمیدانیم که بیشتر چشمشان ضعف داشته یا دلشان !!!!



تولدت مبارک

شنبه 4 آذر 1391 ساعت 09:10


ویترین مغازه ها پر است از لباسهای زیبا ٬ ژاکتها و پلیورها و شلوارهای قشنگ ٬ پر است از عطرهای خوشبو ٬ پر است از کتابهای رنگارنگ.

اما تنها هدیه ای که میتوانم برایت بگیرم چند شاخه گل است و یک شیشه گلاب.

امیدوارم روحت به آرامش رسیده باشد .

تولدت مبارک بابا .