X
تبلیغات
رایتل

سر کین داری ای چرخ

یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 18:21


یکی در کشتی ، یکی در بین چهاردیواری 

این روزها مرگ چه آزاد در سرزمینم پرواز میکند .


باد و باران ، دست طوفان ، می کشد بر شبم تازیانه

شنبه 23 دی 1396 ساعت 02:57


بغض های فرو خورده تان را هر جور که هست بشکنید وگرنه روزی آنها شما را خواهند شکست . بغض چند ماهه  ی من امشب با آهنگ باز باران از گروه پالت شکست .

در دست هایم زمستان جاری ست

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 03:13


دو تا بلوز و یک کت بافتنی روی هم پوشیده ایم که شاید بتوانیم به سوزی که داخل استخوانهای دستمان جاخوش کرده غلبه کنیم و کپه ی مرگ مان را بگذاریم و بخوابیم ایشالاااا .


از سری ترانه های فاخر شماره ی نمیدونم چندمی !

چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت 16:19


قبل از اینکه ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید شدیدا تاکید میکنیم که این لینک را دانلود و تماشا نمایید تا عمق فاجعه دست تان بیاید و بدانید که ما داریم دقیقا در مورد چه چیز صحبت میکنیم !


داشتیم تو خانه می چرخیدیم که رفیق مون مریم بانو پیغام دادند که پریشان زود باش بزن اون کاناله . تلویزیون رو که باز کردیم چشمتون روز بد نبینه ، دیدیم که یک آقای بادی بیلدینگی وسط دریا به عنوان خواننده ایستاده و دو عدد خانم لباسِ اندک دار هم در دو طرف تصویر هنرنمایی میکنند . آهنگ پخش شده بسیار دلنگ و دولونگیِ انتهای شش و هشتی بود . با خودمون گفتیم این که چیز جدیدی نیست تا اینکه خواننده لب به آواز گشوده و اینچنین خواندند .


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


با چشمای از حدقه درآمده داشتیم تماشا میکردیم و در دل دعا مینمودیم که تلویزیون خونه ی حافظ اینها خاموش باشه که یکهویی تلفن مون زنگ خورد و با دیدن شماره ی حافظ خاکی بر سرمون شد آن سرش ناپیدااا .

گفتیم : سلام حافظ جان . با صدای دردمندی گفت : پریشان دیدی ؟ گفتیم : بله دیدم حافظ جان . گفت : پریشان میبینی آبرویی برام نمونده ؟ میبینی به چه روزی افتادم ؟میبینی چه خوار و خفیف شدم ؟ گفتیم : حافظ جان به دلت نگیر این روزها همه چیز رو به زوال است ، هنر رو به زوال است ، فرهنگ رو به زوال است ، اقتصاد رو به زوال است ، شنیدی چه خبرا ... حافظ داد زد : پریشان دهنتو ببند ببینم ، چرا همه چی رو سیاسی میکنی ؟ گفتیم : حافظ جان میخواستم غمت رو تسکین بدم  . گفت : غم من با چرت و پرت های تو تسکین پیدا نمیکنه ، حالم خیلی بده ، خیلی افسرده م . گفتیم : پاشو بیا اینجا گل گاو زبون دم کنم ، برات دکلمه ی اشعارت با صدای احمد شاملو رو بذارم یه کم رو به راه بشی . گفت : نوموخوااااااااااام . گفتیم : حافظ جان اینطوری که نمیشه از افسردگی میمیری ها ، چه کاری از دست من ساخته ست جان من بگو . گفت : قول میدی پیش کسی دهن لقی نکنی ؟ گفتیم : صددرصد . گفت : شماره ش رو پیدا کن برام . گفتیم : حافظ بی خیال شو برادر من ، خب دوست داشته شعرت رو بخونه ، خونده دیگه ، جوونه ولش کن ، یه وقت نری پیداش کنی بزنی لهش کنیاااا . گفت : پریشان اون دهنتو میبندی یا بیام برات ببندمش ؟ گفتیم : حافظ باز اعصاب نداریااا بی تربیت چه طرز حرف زدنه؟ گفت : ببخشید حالا ، حالم بده ناراحتم ، شماره ی اونو میخوام که موهاش زرد بود . گفتیم : کی موهاش زرد بود ؟ گفت : پریشان گیجی یا خودتو زدی به گیجی ؟ همون که داشت سمت راست تصویر پایکوبی میکرد رو میگم . درحالیکه داشتیم فک به زمین خورده مون را جمع و جور میکردیم گفتیم : حااااااااااففظظظظظظظظظ !!!!!!! گفت : زهرمار حافظ ! مگه من آدم نیستم ؟ مگه من دل ندارم ؟ مگه نمیشه من از کسی خوشم بیاد ؟ تا کی باید منت ترک شیرازی که خال هندو داره رو بکشم اونهمه بهش وعده وعید دادم گفتم سمرقند و بخارا رو میزنم به نامت ! آخرش چی ؟ هیچی به هیچی ، محل سگ هم بهم نمیذاره . خسته شدممم . دیگه نوموخووووااااااام . گفتیم : حافظ من نه شماره ی خانم مو زرد رو دارم نه میتونم پیداش کنم داداش . شما رو همون ترک شیرازی زوم کن ایشالا که فرجی بشه . گفت : پریشان بمیری که فقط بلدی حرف مفت بزنی و هیچکاری ازت برنمیاد ؛ حداقل شماره ی جدید ترک شیرازی رو برام بفرست ، یه سد شکن خوب هم برام ایمیل کن که بتونم وارد تلگرام بشم ، آهان آیدی اینستاگرامش رو هم برام بفرست میخوام با یه اکانت بی نام و نشان برم زاغ سیاه ش رو چوب بزنم ، میگن با اغیار میپره . گفتیم : باشه برات میفرستم  . و حافظ در حالیکه داشت زیر لب " من مانده ام تنهای تنهاااا من مانده ام تنها میان سیل غمها " رو میخوند تلفن رو قطع کرد . ما هم نشستیم و به زاویه ی بین دیوار و سقف خونه خیره گشتیم !


واقعا چرا ؟

شنبه 16 دی 1396 ساعت 21:53


دوستان عزیز آیا کسی اطلاع دارد که چرا یکهویی آمار بازدید این وبلاگ از دو رقمی به سه رقمی تبدیل شده است ؟ والا ما هر قدر فکر میکنیم در مخیله مان نمی گنجد که یک شبه اینقدر سلبریتی و اینا شده باشیم . آیا این وبلاگ جایی معرفی شده و خودمان خبر نداریم ؟ لطفا اگر اطلاعاتی دارید ، رو کرده و پریشانی را از نگرانی برهانید . با تشکر !


از علائم بهبود یک ذهن پریشان

شنبه 16 دی 1396 ساعت 15:34


1 - پای چشم راست یک ذهن پریشان چیزی به اندازه ی نخود سبز شده بود . ذهن پریشان هی صبر کرد و صبر کرد که نخود خودش راهش را بکشد و برود ولی نخود مذکور رفتنی نبود . پریشان که چاره ای برایش نمانده بود تلفنی از یکی از طبیبان وقت گرفت . دومانلی به پریشان گفت که او را در رفتن به نزد طبیب همراهی میکند . روز موعود فرا رسید و دومانلی و پریشان به مطب رسیدند که یکهو پریشان یک نگاهی به تابلوی طبیب انداخت و بعد نگاهی به دومانلی و باز دوباره نگاهی به تابلو . دومانلی گفت : چیه داداچ ؟ پریشان گفت : دومانلیییی این که اون نیست . دومانلی گفت : چی کدوم نیست ؟ پریشان گفت : این که دکتر میم نیست دکتر صاد ئه . من از میم وقت گرفته بودم . اینبار نوبت دومانلی بود که نگاهی به تابلو و سپس نگاهی به پریشان بیندازد . دومانلی گفت : پس دکتر میم کجاست ؟ و بدین ترتیب پریشان مقداری فسفر سوزاند و یادش آمد که مطب دکتر میم با محلی که به آن مراجعه کرده اند صد و هشتاد درجه ای تفاوت زاویه داردو لوکیشن دقیقش آن سر شهر است .پریشان میخواست به سمت افق پرواز کند که دومانلی دستش را گرفت و کشید و گفت : بدو بریم !

2 - پریشان وارد اتاق شازده میشود لباس های چرک شازده را جمع میکند ، وارد آشپزخانه میشود در سطل زباله را باز میکند و لباسها را داخل سطل می اندازد . وقتی میخواهد از آشپزخانه خارج شود ناخودآگاهش لگدی به اون میزند و میگوید مطمئنی لباس ها رو جایی که باید بذاری گذاشتی ؟ لامپی بالای سر پریشان روشن میشود و به سمت سطل زباله میدود !


پ ن :

 برای سرزمینم حال خوب آرزو میکنم .


 

شاید ندانید اما ...

سه‌شنبه 5 دی 1396 ساعت 21:50


سرد شده بودم ، سنگ شده بودم ، مرده بودم . اشکی نمانده بود و خشکیده بودم .آسمان و زمینم سیاه بود و روزگارم سیاه تر . مثل پری بودم که به گردابی کشیده شده است  . از من ، منی نمانده بود .چه شد و چه بر من رفت و چه کشیدم را فقط خودم میدانم . اینکه چطور مردم و زنده شدم را من میدانم . اینکه چطور آتش گرفتم و سوختم را فقط من میدانم . روحم میسوخت و جسمم زار می زد و پی ریسمانی بودم که چنگ بزنم . خسته بودم . 

رو به بهبودم . به سوی زندگی قدم برمی دارم هر چند آهسته . آماده می شوم که بجنگم و ببخشم و رها کنم . 


پ ن خیلی مهم : 

هیچ سوالی درباره ی این نوشته از من نپرسید ، حتی شما دوست عزیز ! 



( تعداد کل: 359 )
   1       2       3       4       5       ...       52    >>